آخرین خبرها

نه قانون اساسی مشروطه دمکراتیک بود، نه پادشاهان پهلوی ادعای دمکراسی داشتند

  قتل و شکنجه توسط هر حکومت، گروه یا فرد، قابل معامله، مجادله و چشم‌پوشی نیست. جنایتکاران در هر رژیمی از جمله رژیم آینده که ممکن است دمکرات هم باشد، باید بدانند در برابر اعمال خود، حتا پس از مرگ نیز مسئول هستند و درباره‌شان سیاست یک بام و دو هوا وجود ندارد. نمی‌توان در مورد جنایات جمهوری اسلامی شعار داد «ببخش و فراموش نکن!» اما روی جنایات رژیم گذشته تمرکز کرد، و یا گمان کرد به دلیل دامنه غیرانسانی جنایت در رژیم کنونی، می‌توان آنچه را در زندان‌های رژیم پیشین روی داد هم بخشید و هم به فراموشی سپرد!
*****

قانون اساسی مشروطه به مثابه دستاورد انقلاب مشروطه یک گام بزرگ در محدود کردن اختیارات پادشاهان قاجار و دستگاه قدرت مذهبی و تلاش برای تحقق حاکمیت مردم بود. این جنبه نظری قضیه است وگرنه شرایطی که جامعه عقب افتاده ایران در آن بسر می‌برد از اعمال حق حاکمیت مردم بسی دور بود.
قانون اساسی که در سال 1285 خورشیدی پنج روز پیش از مرگ مظفرالدین شاه  به امضای وی رسید عمدتا به همین حق حاکمیت و اختیارات مجلس شورای ملی مربوط می‌شد. ولی هنگامی که شور انقلابی مشروطه فرو نشست، دستگاه قدرت مذهبی درون دربار فاسد قاجار که محمدعلی شاهِ به شدت خرافی و مخالف مشروطه بر مسند آن تکیه زده بود، به تجدید قوا پرداخت تا یک سال بعد هم قدرت دربار و هم موقعیت خود را که به شدت در خطر قرار گرفته بود، تحکیم کند. نتیجه از نظر سیاسی،  قتل شماری از مشروطه خواهان و به توپ بستن مجلس به دستور محمدعلی شاه و برقراری دوره «استبداد صغیر» در کشور بود، و از نظر حقوقی تصویب «متمم قانون اساسی» که یکسر قلم بطلان بر آرمان‌های آزادی‌خواهانه و تجددگرایانه انقلاب مشروطه می‌کشید.
 
تیر خلاص به مشروطه
هرچه در قانون اساسی مشروطه بر نقش مردم و نمایندگان آنها تأکید شده بود، در متمم قانون اساسی اصول متعددی برای تحیکم نقش مذهب و روحانیت شیعه به تصویب رسید تا  تمامی آزادی‌های سیاسی و اجتماعی و فرهنگی را که می‌شد از مفاد قانون اساسی استخراج کرد، با اگر و مگرهای شرعی و اصطلاح «مضره به دین مبین» محدود ‌کند. پادشاهان پهلوی نیز به حفظ و پاسداری از این قانون اساسی سوگند یاد کردند که نشانی از روح آزادی و دموکراسی در آن وجود نداشت. متمم قانون اساسی، تیر خلاص قانونی روحانیت و دربار خرافی قاجار به انقلاب مشروطه و حق حاکمیت مردم بود که می‌توانست با 51 اصل اولیه که به امضای مظفرالدین شاه رسیده بود جان بگیرد.
ملایان در همان کلیات، میخ حق و اختیارات ویژه روحانیت شیعه را چنان محکم می‌کوبند که هر آنچه پس از آن با ظاهر حقوق مردم و حق حاکمیت ملی می‌آید، پیشاپیش از محتوا تهی است و زینتی است که بر این میخ آویخته شده است:
«باید در هیچ عصری از اعصار مواد قانونیه آن [مجلس شورای ملی] مخالفتی با قواعد مقدسه اسلام و قوانین موضوعه حضرت خیرالانام صلی الله علیه و آله و سَلم نداشته باشد ومعین است که تشخیص مخالفت قوانین موضوعه با قواعد اسلامیه بر عهده علمای اعلام ادام الله برکات وجود هم بوده و هست لهذا رسما مقرر است در هر عصری از اعصار هیاتی که کمتر از پنج نفر نباشد از مجتهدین و فقهای متدینین که مطلع از مقتضیات زمان هم باشند به این طریق که علمای اعلام وحجج اسلام مرجع تقلید شیعه اسامی بیست نفر از علماء که دارای صفات مذکوره باشند معرفی به مجلس شورای ملی بنمایند پنج نفر از آنها را یا بیشتر به مقتضای عصر اعضای مجلس شورای ملی بالاتفاق یا به حکم قرعه تعیین نموده به سمت عضویت بشناسند تا موادی که در مجلس عنوان می‌شود به دقت مذاکره و غور رسی نموده هریک از آن مواد معنونه که مخالفت با قواعد مقدسه اسلام داشنه باشد طرح و رد نمایند که عنوان قانونیت پیدا نکند و رأی این هیات علماء در این باب مطاع و بتبع خواهد بود و این ماده تا زمان ظهور حضرت حجة عصر عجل الله فرجه تغییر پذیر نخواهد بود.»
هرچه اختیارات سلطنت به عنوان «موهبت الهی» به تکرار «از طرف ملت» محدود می شود به همان اندازه نقش ملایان و «دین مبین» در آن افزایش می‌یابد. زیربنای قانونی آپارتاید مذهبی در قانون اساسی مشروطه گذاشته می‌شود.
هدف اصل الحاقی مربوط به تغییر قانون اساسی و دیگر تغییرات قانون اساسی در دوران پهلوی نیز نه محدود کردن قدرت ملایان بلکه افزودن بر اختیارات پادشاه بود. وگرنه هیچ تغییری شامل اصول مربوط به «دین مقدس اسلام و مذهب رسمی کشور که طریقه حقه جعفریه اثنی عشریه می‌باشد و احکام آن و یا مربوط به سلطنت مشروطه ایران است نمی‌گردد و اصول مزبور الی الابد غیرقابل تغییر است.»
 
تنفس مصنوعی مشروطه
در دورانی که سلسله پهلوی بر ایران حکومت می‌کرد، هیچ کدام از کشورهای همسایه و منطقه (به غیر از بعدا اسراییل) به صورت دمکراتیک، آن گونه که امروز از آن سخن می‌رود، اداره نمی‌شد. شرایط اجتماعی و تاریخی این کشورها و هم چنین جهان دوقطبی آن دوران و حساسیت منطقه نیز چنین اجازه‌ای را نمی‌داد.
اما واقعیت این است که علاوه بر اینکه پادشاهان پهلوی ادعای دمکراسی نداشتند، مخالفان آنها نیز نه تنها دمکرات نبودند، بلکه آنچه هم مدعی‌اش بودند و از آن دفاع می‌کردند نیز، دمکراتیک نبود. گروهی در جبهه چپ به دنبال «دیکتاتوری پرولتاریا» بودند که تجربه و نمونه عینی آن اتحاد شوروی بود. گروهی دیگر در جبهه راست به دنبال خمینی و فداییان اسلام بودند که تجربه و نمونه عینی آن همین جمهوری اسلامی در ایران است. برخی از همین جبهه به دنبال حکومتی بودند که «اسلام» نقش بیشتری در آن داشته باشد که تجربه و نمونه عینی‌اش همین «ملی خط تیره مذهبی» های خودمان و «اصلاح‌طلبان» هستند که اگرچه «دولت موقت‌شان» مستعجل بود و دولت «اصلاحات»شان در حد «تدارکاتچی» باقی ماند، ولی احتمال به قدرت رسیدنشان در ایران همچنان وجود دارد. آنها امروز بیش از آنکه بدیلی در برابر نظام جمهوری اسلامی باشند، آلترناتیوی علیه نیروهای سکولار و دمکرات جامعه به شمار می‌روند.
پس هم پادشاهان پهلوی و هم مخالفانشان، دمکرات نبودند با این تفاوت که پادشاهان پهلوی خدمات جدی در حفظ کشور و در زمینه‌‌های اقتصادی، فرهنگی و اجتماعی انجام دادند که مخالفانشان نه تنها آنها را درک نکردند و قدرش را ندانستند، بلکه تمام نیروی خود را برای مخالفت و تخطئه آن اقدامات به کار گرفتند. پادشاهان پهلوی نیز در برابر، از آنجا که دیکتاتور بودند، نتوانستند زمینه‌های فکری و اجتماعی لازم را برای اقدامات تاریخی خود فراهم آورند. این زمینه‌ها تنها از طریق آزادی بیان و مطبوعات و احزاب می‌توانست فراهم آید و چنین چیزی جدا از آنکه نیروهای سیاسی ایران چنین ظرفیتی را نداشتند، از دو پادشاه دیکتاتور نیز بر نمی‌آمد به ویژه آنکه قانون اساسی که به آن سوگند یاد کرده بودند، چنین امکاناتی را بخصوص در برابر قدرت روحانیت در اختیار آنان نمی‌گذاشت.
با این همه پادشاهان پهلوی با وجود محدودیت‌های قانون اساسی، در تحقق بسیاری از اهداف انقلاب مشروطه و حقوق شهروندی به ویژه در زمینه حقوق زنان و پیروان مذاهب دیگر و هم چنین اقدامات اقتصادی و به در آمدن از رابطه ارباب و رعیتی، در برابر روحانیتی قرار گرفتند که فکر می‌کردند آنچه در متمم قانون اساسی برای خود در نظر گرفته‌اند واقعا «الی‌الابد غیرقابل تغییر» است. اما امتزاج دستگاه روحانیت و سلطنت در طول تاریخ و به طور سنتی بیش از آن بود که دو پادشاه پهلوی، اگر هم می‌‌خواستند، قادر به گسستن آن باشند. اینکه پادشاهان پهلوی به دلیل اعتقادات مذهبی‌شان به زیارت می‌رفتند و یا حتا سخنانی می‌گفتند که نشانگر عقاید مذهبی و یا خرافی آنها بود، امریست هم شخصی و هم معمولی و رایج! همین  امروز سران کشورهای غربی به زیارت و دستبوس پاپ می‌روند! حتا کمونیست‌ها و سوسیالیست‌ها و شخصیت‌هایی که باور دینی ندارند نیز در یادبودهایی که در کلیساها برگزار می‌شود، حضور می‌یابند و به سخنرانی مقامات کلیسا گوش می‌دهند و با آوازهای مذهبی همراهی می‌کنند و کسی به آنها ایرادی نمی‌گیرد! در اروپا هنوز خرافه‌ای مانند «قدیس» خواندن این یا آن مقام روحانی از سوی کلیسای کاتولیک رایج است. چندی پیش با پیگیری زنی که گمان می‌کرد بیماری پارکینسون وی بر اثر دعای پاپ درمان شده،  ژان پل دوم را «قدیس» اعلام کردند آن هم در حالی که این پاپ لهستانی که نقش محبوب و مهمی در «جنبش همبستگی» لهستان و آغاز فروپاشی بلوک شرق داشت، خودش با بیماری پارکینسون درگذشت!
سخیف‌ترین ایرادها به پادشاهان پهلوی همین «گیر دادن» به اعتقاد مذهبی آنها و یا نوع تظاهر آنها به این اعتقاداتشان است حال آنکه کاری که آنها عملا در تأمین حقوق شهروندی و آزادی‌های اجتماعی و فرهنگی انجام دادند، بسی فراتر از عقاید مذهبی آنها و تاب تحمل فرقه شیعه و ملایانی چون خمینی بود که از شاه ‌خواست حق رأی زنان را پس بگیرد و پیروان مذاهب دیگر را با شیعیان برابر قرار ندهد. مقاومت حقوقی و فرهنگی سلسله پهلوی در برابر روحانیت خرافاتی و واپسمانده آن را نه تنها در برابر روحانیانی از قماش خمینی قرار ‌داد بلکه بخشی از جامعه را نیز علیه آن بسیج ‌‌کرد که بسیاری از «روشنفکران» و نیروهای سیاسی مخالف ازجمله «چپ» در آن جای می‌گرفتند!
 
فرهنگ حذف و شکنجه
اما آگاهی به اینکه پادشاهان پهلوی و مخالفانشان، هر دو، دیکتاتور بودند، هنوز به این معنی نیست که آن مخالفان، امروز از تفکر آن دوران خود الزاما فاصله گرفته‌اند، بلکه تنها به این معنی است که بر این دیکتاتوری دو جانبه آگاهی یافته‌اند (البته اگر آگاهی یافته باشند!) همین مخالفان که گروهی از آنان پس از انقلاب اسلامی در یک دوره کوتاه آزادی بیان یافتند و گروهی دیگر حتا در قدرت و پیرامون قدرت قرار گرفتند، نشان دادند که همچنان خارج از دایره دموکراسی قرار دارند چرا که از یک سو به استحکام یک دیکتاتوری مذهبی به شدت خشن و بیدادگر یاری رساندند، از سوی دیگر علیه یکدیگر به تخریب و حذف پرداختند (به روزنامه‌ها و  ارگان‌های گروهی آن دوران مراجعه کنید) و حتا معلوم شد درون خود نیز به حذف و شکنجه دست زده‌اند. آنها هنوز باید ثابت کنند تا چه اندازه و به کدام درک دمکراتیک دست یافته‌اند که نداشتن‌اش را به پادشاهان پهلوی و سران جمهوری اسلامی ایراد می‌گیرند.
همین‌جا تأکید کنم جنایاتی که علیه شهروندان ایران از سوی دستگاه‌های امنیتی هر دو رژیم انجام گرفته و می‌گیرد، نه تنها با هیچ دستاویزی توجیه‌پذیر نیستند، بلکه تا زمانی که بر اساس اسناد و مدارک لازم به بررسی آنها پرداخته نشود، همچنان پرونده‌هایی باز خواهند بود. جنایت، از جمله قتل‌های سیاسی و شکنجه، به هر دلیلی که باشد و در هر اندازه و ابعادی، و توسط هر حکومت، یا گروه یا فردی که صورت گرفته باشد، قابل معامله، مجادله و چشم‌پوشی نیست. جنایتکاران در هر رژیمی که باشند، حتا در رژیم آینده که چه بسا ممکن است دمکرات هم باشد، باید بدانند در برابر اعمال خود مسئول هستند و حتا پس از مرگ‌شان از سوی جامعه و تاریخ به محاکمه کشیده خواهند شد. در این زمینه نیز سیاست یک بام و دو هوا وجود ندارد. نمی‌توان درباره جنایات جمهوری اسلامی شعار داد «ببخش و فراموش نکن!» اما روی جنایات رژیم گذشته تمرکز کرد  آن هم در حالی که به اعتراف دوست و دشمن ابعاد آنها مطلقا مقایسه‌پذیر نیستند. و یا گمان کرد به دلیل همین ابعاد غیر انسانی می‌توان آنچه را در زندان‌های رژیم شاه روی داده به فراموشی سپرد!
در جامعه‌ای که تنبیه بدنی فرزندان بخشی از «تعلیم و تربیت» به شمار می‌رود، و از «چوب معلم» به مثابه «گُل» ستایش می‌شود، تنها با ممنوعیت قانونی نمی‌توان به بازپروری آن پرداخت. تغییر فرهنگ شکنجه و تنبیه روحی و جسمی که نه تنها در زندان‌های سیاسی بلکه علیه زندانیان عمومی نیز به شدت رایج است، و دین اسلام آن را در روابط زناشویی و خانوادگی توصیه می‌کند، به یک تحول بنیادین در آموزش و پرورش و قوانین کیفری نیاز دارد. با رجوع به این فرهنگ است که بیشتر دریافته می‌شود چرا قانون اساسی مشروطه دمکراتیک نبود، چرا پادشاهان پهلوی ادعای دمکراسی نداشتند، چرا مخالفانشان نیز دیکتاتور بودند و آنچه «آزادی» می‌پنداشتند چیزی جز دیکتاتوری خودشان نبود، چرا جمهوری اسلامی توانست راه به سوی دمکراسی را با خشونت تمام سدّ کند و چرا این نظام همچنان بر ایران حاکم است. وگرنه آسان‌ترین و سخیف‌ترین راه این است که با سلب مسئولیت از فرد و جامعه، «تقصیر» و «گناه» شرایط امروز و کمبودها و حتا شکل‌گیری رژیم کنونی را به گردن رژیم گذشته انداخت! تاریخ اما با واقعیت و نقش و مسئولیت نیروهای اجتماعی به سنجش می‌نشیند و در ارزیابی مسئولیت رژیم گذشته در قبال آینده ایران که سی سال است به حال ما تبدیل شده است، آن نیروهایی را هم که به تکرار ادعای دمکراسی می‌کنند ولی به شدت دچار فراموشی سیاسی شده و نقش و مسئولیت خود را نه تنها در شکل‌گیری جمهوری اسلامی بلکه در ادامه و بقای آن انکار می‌کنند، به پاسخگویی فرا می‌خواند.
سلسله پهلوی در عین دیکتاتوری، زمینه‌های عینی و مدنی گذار به دمکراسی را فراهم آورد، اما مخالفان دیکتاتورش نتوانستند در شرایطی که فضا برای نقش‌آفرینی آنان باز شده بود، از آن استفاده مطلوب کنند و به دنبال «روح» شیخ فضل‌الله نوری به راه افتادند. واقعیت این است که مهم نیست چه «فکر» و «عقیده»‌ای داشته باشید و یا حتا از کدام «قانون» پیروی کنید، بلکه مهم این است که چه می‌کنید! این «عمل» است که تعیین کننده است و دیر یا زود در ترازوی تاریخ قرار می‌گیرد.
16 فوریه 2012
توجه:

http://www.skamu.com/icons/funny/images/icon338.gif 
چاپ برخی از مقالات صرفأ جهت آگاهی دادن از نحوه افکار و روشهای بعضی از روشنفکران برون مرزی است و این دلیل اینکه من باینگونه افکارمعتقد (مخالف) نیست!
ادامه خبر...

در پیشگاه دو دادگاه

  تضمین «عدالت حقوقی» الزاما به معنای تأمین عدالت نیست بلکه به معنای اجرای قوانین بر اساس اسناد و مدارک و شواهد است! هیچ کدام از اینها در دادگاه وجدان به کار نمی‌آید. دو فیلم به شما معرفی می‌کنم: یکی، ماجرایی واقعی درباره یک مرد روشنفکر و موسیقیدان که در برابر جنایات رژیمی سکوت می‌کند که نان و آبش از اوست. دیگری، ماجرایی تخیلی درباره زنی عامی که در مقام زندانبان با همان رژیم همکاری می‌کند. بعدها، هر دو درک نمی‌کنند چرا باید محاکمه شوند. مگر چه کرده‌اند؟ حال آنکه پرسش اصلی این است: مگر چه نکرده‌اند؟!
*****
 
در کنار نامه‌نگاری‌های گسترده و مداوم که دیگر به «پاورقی» سیاست در جمهوری اسلامی تبدیل شده و سالهاست ادامه دارد، از مدتها پیش نامه، مقاله، گفتگو و یا خاطراتی نیز منتشر می‌شوند که در آنها، شخصیت‌های سیاسی و اجتماعی به بررسی و بیان افکار و اعمال خویش در ارتباط با شکل‌گیری، تثبیت و تداوم نظام جمهوری اسلامی در ایران می‌پردازند، و با خطاب قرار دادن مستقیم یا غیر مستقیم مردم، ابراز شرمندگی و پوزش می‌کنند.
نامه احمد صدر حاج سیدجوادی، عضو شورای مرکزی نهضت آزادی، عضو شورای انقلاب اسلامی، وزیر کشور و وزیر دادگستری دولت موقت مهدی بازرگان، به پیشگاه «ملت ایران» که روز 15 بهمن 1390 همزمان با «دهه فجر» و سی و سومین سالگرد پیروزی انقلاب اسلامی منتشر شد، از اهمیتی سزاوار تأمل برخوردار است اگرچه در زیر انبوه خبر و گزارش خیلی زود به حاشیه و فراموشی روزمرّه رانده شد. پیش از او، احمد ملکی نخستین رییس دانشگاه تهران در جمهوری اسلامی از جمله کسانی بود که به بازنگری و انتقاد در سیاستی پرداخت که زمانی مدافع آن بود. ریزش فکری و سیاسی جمهوری اسلامی را که در میان دیپلمات‌ها و فرماندهان سپاه و دلبستگان عقیدتی آن در سال‌های اخیر گسترش یافته است می‌توان در چهارچوب همین بازنگری‌ها بررسی کرد اگرچه هر یک مبنای متفاوتی را برمی‌گزینند. لیکن درک ضرورت بازنگری، خود، یک گام مهم به سوی آگاهی و به درآمدن از شرایطی است که انسان را احاطه کرده است. اینکه از درون این بازنگری چه حاصل شود، بستگی به تجربه، آموزش و خرد فرد دارد.
نخستین بازنگری‌های سیاسی را اما برخی از زندانیان سیاسی از گروه‌های مختلف آغاز کردند که چه بسا تجربه تلخ و دردناک آنها در زندان‌های مخوف رژیم، یک انگیزه واقعی در برابر آنها قرار می‌داد تا «از خود بر آیند و در خود بنگرند». اتفاقا دو تن از آن زندانیان، همراهان سیاسی و فکری احمد صدر حاج سیدجوادی بودند. حبیب‌الله داوران و فرهاد بهبهانی که کتاب «دوخاطره از زندان: در میهمانی حاج آقا و داستان یک اعتراف» را در سال 1382 یعنی 13 سال پس از بازداشت و بازجویی خود در 1369 منتشر کردند و با وجود واقعیات تکان دهنده‌ای که در آن تصویر می‌شود، باز هم سالها باید می‌گذشت تا فقط یک نفر دیگر از «نهضت آزادی» پیدا شود که در «پیشگاه ملت» به خاطر نقش‌اش در جمهوری اسلامی پوزش بخواهد و خارج از دادگاه‌های حقوقی به جست و جوی عدالت بر آید.
 
دادگاه‌ حقوقی
عدالت اما الزاما در دادگاه‌های حقوقی تأمین نمی‌شود. پیچیدگی «عدالت» بیش از آن است که بتوان اجرای آن را حتا با انسانی‌ترین قوانین تضمین کرد. تلاشی که دادگستری‌های مدرن می‌کنند، نزدیک کردن هر چه بیشتر دستگاه حقوقی به اجرای عدالت است. اما کیست که نداند که ابزار حصول «عدالت حقوقی» چیزی جز قوانین، مقررات، اسناد و مدارک نیستند. هرگاه یکی از اینها کم و کسری داشته باشد، می‌توان مجرمی را تبرئه و یا بیگناهی را محکوم کرد بدون آنکه کاری خلاف قانون صورت گرفته باشد. پس تضمین «عدالت حقوقی» الزاما به معنای تأمین عدالت نیست بلکه به معنای اجرای قوانین بر اساس اسناد و مدارک و شواهد است!
این است که وقتی قوانین کیفری و هم چنین مقررات احراز اسناد و مدارک نه تنها بویی از «عدالت حقوقی» نبرده باشند بلکه بر اساس فشار و شکنجه و سرکوب اِعمال شوند، دیگر با نورانی‌ترین چراغ‌ها نیز نمی‌توان نشان اندکی ازعدالت در دم و دستگاه قضایی یافت! از همین رو اتفاقا در چنین شرایطی، مانند آنچه در جمهوری اسلامی شاهد هستیم، نقش وجدان در خارج از دستگاه بیدادگستری رژیم اهمیتی بیش از آن زمانی می‌یابد که دستگاه حقوقی کشور بر اساس قوانین انسانی و بشردوستانه شکل گرفته باشد.
این مضمون پیچیده و ابدی عدالت و علم حقوق، در ادبیات و سینما نیز به تکرار مورد استفاده قرار گرفته و آثار باارزش به وجود آورده است. شاید معروف‌ترین اثر درباره تناقض ظریف بین دادگاه حقوقی و دادگاه وجدان، رمان «بینوایان» از ویکتور هوگو نویسنده فرانسوی باشد که در آن عناصر دستگاه دادگستری و حکومت بی چون و چرای قانون در برابر عدالتی ورای قانون قرار می‌گیرد. در همین زمینه به دو فیلم نسبتا جدید اشاره می‌کنم که اگر ندیده‌اید، حتما ببینید و به بحث‌هایی که در آن در می‌گیرد با دقتی بیش از آنچه به یک فیلم سینمایی مربوط می‌شود، گوش فرا دهید.
 
دادگاه وجدان
فیلم نخست، محصول مشترک فرانسه، انگلیس، آلمان و اتریش بر اساس یک ماجرای واقعی در سال 2001 ساخته شده و «هاروی کیتل» هنرپیشه آمریکایی در آن بازی می‌کند. نام اصلی فیلم «Taking Sides» است و در آلمان به نام «قضیه فورت ونگلر» به نمایش در آمد. ویلهلم فورت ونگلر موسیقدان و رهبر ارکستری که ترقی شغلی خود را پیش از رژیم هیتلر آغاز کرده بود، در دوران نازی‌ها با این حرف که «سیاسی» نیست و هنر ربطی به سیاست ندارد، به کار خود ادامه داد و حتا به ریاست ارکستر مجلسی رژیم وقت رسید. فورت ونگلر در بندبازی بین سیاست و موقعیت شغلی در رژیم هیتلر باقی ماند بدون آنکه هرگز صدای اعتراض خود را علیه جنایاتی که در کشورش انجام می‌شد بلند کند. او دست کم می‌دید که همسایگانش به ناگهان مفقود می‌شوند و عُمّال رژیم در خانه‌های مصادره شده آنان مستقر می‌شوند.
پس از آنکه رژیم هیتلر در برابر متفقین بدون قید و شرط تسلیم شد، بسیاری از جنایتکارانی که دخالت مستقیم در نابودی میلیون‌ها انسان داشتند، به دادگاه کشانده شده و مجازات شدند. تا سالهای طولانی پس از آن اما پرونده‌های ریز و درشت کسانی که در رده‌هایی کمتر از جنایت با نازی‌ها همکاری می‌کردند باز بود و در دادگاه‌های مختلف از جمله در سالهای نخستین پس از جنگ، از سوی مقامات فرانسوی و انگلیسی و آمریکایی مستقر در آلمان و سپس از سوی دادگاه‌های خود آلمانی‌ها محاکمه می‌شدند. پرونده ویلهلم فورت ونگلر یکی از آنها بود. فیلمی که از آن نام بردم به بخش‌هایی از بازجویی این موسیقیدان می‌پردازد که بر اساس اسناد و مدارک موجود تهیه شده است. فورت ونگلر البته در دادگاه تبرئه ‌شد و در 1954 درگذشت. سال بعد در 1955 نه تنها خیابانی در یکی از مناطق خوش‌نشین برلین به نام او ‌شد بلکه جایزه‌ای نیز از سال 1990 به طور متناوب به نام او به هنرمندان موسیقی کلاسیک اعطا می‌گردد. مبتکر و منبع این جایزه البته همسر و یکی از دوستان فورت ونگلر بود.
مسئله در مورد فورت ونگلر و انسان‌ها و هنرمندانی شبیه وی بر سر این است: او در دادگاه حقوقی تبرئه شد. نه تنها سند و مدرک محکمه پسندی وجود نداشت که بتوان وی را محکوم کرد بلکه حتا شواهدی پیدا شد که نشان می‌داد با وجود نزدیکی وی به گوبلز، وزیر تبلیغات رژیم هیتلر، و با وجود آنکه برنامه‌های او با استفاده از امکانات آن رژیم اجرا می‌شد، اما وی در مواردی به دفاع از یهودیان پرداخت!
اما در فیلم که به بازجویی‌های این آهنگساز مربوط می‌شود، وی با پرسش‌های سرهنگ آمریکایی (بازیگر: هاروی کیتل) در برابر دادگاه وجدان قرار می‌گیرد و از همین رو در پاسخ به پرسش‌ها باز می‌ماند. وجدان غایب است. در اینجا دیگر سند و مدرک به کار نمی‌آید! کافی نیست که بگوید: من سیاسی نبودم! یا باید چه می کردم؟! در اینجا فقط «شواهد»ی مانند سکوت و بی عملی و حفظ موقعیت و امکانات نقش بازی می‌کند که هیچ کدام «جرم» به شمار نمی‌رود.
فیلم دوم، محصول مشترک آمریکا و آلمان بر اساس یک رمان از حقوقدان آلمانی و  استاد فلسفه حقوق، برنهارد شلینک است که تا کنون بر اساس مستندات حقوقی که در شغل خود با آنها روبرو شده است، چندین رمان با زمینه تناقضات حقوق و سیاست و اخلاق و وجدان نوشته است. این فیلم که نام اصلی‌اش «The Reader» است و به غلط در فارسی «کتاب‌خوان» ترجمه شده و من هم پیشنهاد درستی برایش ندارم، در سال 2008 ساخته شده و «کیت وینسلت» هنرپیشه انگلیسی در آن بازی می‌کند.
داستانی تخیلی است که با یک حقیقت تکان‌دهنده‌ بیننده را هاج و واج در برابر دو دادگاه «حقوقی» و «وجدان» تنها می‌گذارد، بدون آنکه هیچ کدام از این دو به کشف «حقیقت» نائل آمده باشند.
 در فیلم اول که بر اساس واقعیت تهیه شده، یک مرد تحصیل‌کرده و روشنفکر، یک آهنگساز و رهبر ارکستر در یک همکاری ناگفته در برابر جنایات رژیمی سکوت می‌کند که نان و آبش از اوست و تنها پس از جنگ که وی را به دلیل همان همکاری از کار بیکار می‌کنند، تازه به این پرسش می‌رسد که اصلا چرا او را محاکمه می‌کنند؟! مگر چه کرده است؟! در حالی که پرسش اصلی این است: مگر چه نکرده است؟! پرسش اول دستاویز دادگاه حقوقی است که به تبرئه‌ او منجر می‌شود، و پرسش دوم مضمون دادگاه وجدان است که حکم  محکومیت امثال وی را صادر می‌کند.
 در فیلم دوم، یک زن بی‌سواد که در اردوگاه‌های مرگ سرنگهبان بوده، و بر اساس منش پروسی‌ها «وظیفه‌شناس»تر از آن است که آنچه را انجام داده، انکار کند، تا آخر عمر نیز درک نمی‌کند چرا او را به خاطر انجام «وظیفه» که نگهبانی و مواظبت از زندانیان بوده است، محاکمه و محکوم کرده‌اند!
 این دو قضیه یک بار دیگر نشان می‌دهد، موضع سیاسی «انسان» ربط چندانی به پایگاه اجتماعی و موقعیت شغلی ندارد. پس این چیست که آدمی را به پیروی از جنایتکاران و دفاع مستقیم و غیرمستقیم از رژیم‌های آنان وا می‌دارد؟! شاید همان چیزی که قاضی دادگاه را در برابر این زن «وظیفه‌شناس» و بی خبر از همه جا که می‌گوید: «من نگهبان آنها بودم. پس چه باید می‌کردم؟!» لال می‌کند و چه بسا اگر اسناد و مدارک و دادگاهی در کار نبود، این «مُهره» بی‌اختیار را می‌فرستاد پی کارش! پرسش اصلی اما از جنس همان مشکلی است که آهنگساز روشنفکر نیز از خود نپرسید: «پس چه باید نمی‌کردم؟!»
در زندگی واقعی نیز مانند این دو فیلم، دادگاهِ وجدان موهبتی است که اگرچه در اختیار همه انسان‌ها از جمله کسانی که تن‌شان به تن رژیم‌های جنایتکار خورده قرار دارد، اما تشخیص پرهیب و بازشناختن آن، فضیلتی نیست که در همگان یافت شود. تبرئه شدن در دادگاه حقوقی یک چیز است و آزادی در برابر دادگاه وجدان چیز دیگر! بر فراز این دو، خودفریبی مزمن و همگانی سایه‌ای سنگین انداخته است.
10 فوریه 2012
توجه:

http://www.skamu.com/icons/funny/images/icon338.gif 
چاپ برخی از مقالات صرفأ جهت آگاهی دادن از نحوه افکار و روشهای بعضی از روشنفکران برون مرزی است و این دلیل اینکه من باینگونه افکارمعتقد (مخالف) نیست!
ادامه خبر...

سید علی بشنو: ما آدم کشته‌ایم، بله، آدم کشته‌ایم!

بیست و دومین نامه‌ی محمدنوری زاد به آیت‌الله خامنه‌ای: «اگر با من هم عقیده نباشی که ما آدم کشته‌ایم، بله، آدم کشته‌ایم! نه برای برپایی حکومت عدل علی، بلکه برای برقراری خودمان، ران ملخ کجا و کشتن آدم کجا؟ ما آدم کشته‌ایم، ما آدم کشته‌ایم ، ما انسان کشته‌ایم... بی‌گناه، بی‌دلیل... ما غارت کرده‌ایم، ما غارت کرده‌ایم... ما غارت می‌کنیم! به زندان انداخته‌ایم... به زندان می‌اندازیم... عده‌ای از مردم خود را از سرزمین‌مان از سرزمین‌شان تارانده‌ایم... اعدام جوانان... قتل‌های زنجیره‌ای... کوی دانشگاه... کشتار سال ۸۸ ...»

iran-emrooz.net | Fri, 10.02.2012, 21:59


سید علی بشنو!
رهبر گرامی ما، شما در تاریخ ۱۲ام آبان سال ۸۰ در دیدار جوانان استان اصفهان و در اشاره به کسانی که شما را با علی(ع) هم ردیف می‌دانستند فرمودید:
«مـــا کجا و کمترین و کوچکترین شاگردان علی کجا، مـــــا کجا و قنبر علی کجا، مــا خاک پای قنبر غلام علی هم محسوب نمیشویم»

این سخن شما بسیار درست است، و بسیار حکیمانه، اما راستش را بخواهید من با ضمیرهای مکرر «مــا»یی که در همین چند جمله‌ی کوتاه برای خود به کار برده‌اید چندان موافق نیستم.

کسی که خود را صادقانه خاک پای غلام علی هم نمی‌داند، مقام و جایگاه خود را بیهوده بالا نمی‌برد و خلاصه ما نمی‌گوید. می‌گوید این فقیر، میگوید این کمترین، می‌گوید این ناچیز!

بگذریم، من قصد این ندارم که در معانی واژه‌ها و ضمائر به کار رفته در سخنان شما متوقف شوم، اصل مسئله اینست که شما یا کمتر از خاک پای غلام علی هستید یا نیستید، اگر هستید باید به همان راهی بروید که غلام علی رفت، حالا خود علی بماند؛ یا نه خود را برتر از خاک پای قنبر و خود قنبر می‌دانید، و این سخن را به تعارف بر زبان جاری کردید، که البته ما همان اولی را باور می‌کنیم، که شما از خاک پای غلام علی کمترید چرا که دوست نداریم از رهبرمان سخن نادرست بشنویم. پس اگر موافق باشید ما مردم ایران یک پله مقام شما را بالاتر می‌بریم، یعنی شما را در جایگاهی نه کمتر از خاک پای غلام علی، که درست هم طراز آن جای می‌دهیم، یعنی می‌گوییم سید علی خامنه‌ای ما، خاک پای غلام علی است.این خودش یک جور ترفیع مقام است.ترفیعی شایسته و شوق انگیز،این مقام شایسته مبارک جناب شما!

ای خاک پای قنبر غلام علی، بشنو!
راستش را بخواهی ما از تو گله‌مندیم، به خاطر اینکه مردم ایران و حتی مسئولین دانه درشت ما نمی‌توانند با تو به راحتی صحبت کنند، اگر بخواهند از تو و کارهای تو و از کارگزاران تو انتقاد کنند، از ترس مأموران گوش بزنگت و داغ و درفشی که در پستوهای زندان اوین یا سایر زندان‌هاچشم به راهشان است، زبانشان به لکنت می‌افتد، هرکه با تو سخن می‌گوید طبق یک عادت متداول، زبان به غلظتی از چاپلوسی می‌آلاید، بیت معظم‌ات به همه‌ی رسانه‌ها دستور فرموده که هر کجا اسمی و خبری از خاک پای قنبر غلام علی درج می‌کنند حتما از ضمیر و افعال جمع استفاده کنند.

مثلا بنویسند و بگویند، مقام عظمای ولایت فرمودند، یا مقام معظم رهبری از فلان جا دیدار کردند، یا رهبر معظم انقلاب دست ملاطفت بر سر فلانی کشیدند. خودت قبول داری که اینجور القاب تورا بیش و بیشتر از مردم جدا می‌کند و در دور دست‌های تقدسی ناخواسته می‌نشاند؟
ای عزیز، زیاد از ما فاصله مگیر! خاکی باش، ‌ای خاک پای قنبر غلام علی.

ای خاک پای قنبر غلام علی، بشنو!
چگونه است که نه غلام علی که خود علی به شکایت یک یهودی به دادگاه خودِ علی فراخوانده می‌شود و آن یهودی شاکی پیروز و علی امیرالمؤمنین محکوم بیرون می‌آیند، اما در حکومت تو که بنا به گفته‌ی خودت خاک پای غلام علی هم نیستی، تجسم اینکه یک مظلومی بخواهد از تو شکایت کند و تورو به دادگاه فرابخواند، کفرآمیز تلقی می‌شود. هیچ به این گسست بزرگ فکر کرده‌ای؟ علی آنگونه؟ و خاک پای قــنــبــر اینگونه؟

ای خاک پای قنبر غلام علی، بشنو!
مولای ما علی می‌گوید اگر همه‌ی دنیا را کف دست من بگذارند، من ران ملخی را به زور از دهن مورچه‌ای بیرون نمی‌کشم، ما اما چه کردیم در این سال‌های پس از انقلاب و در سال‌های رهبری تو!

ای عزیز بعید است اگر با من هم عقیده نباشی که ما آدم کشته‌ایم، بله، آدم کشته‌ایم! نه برای برپایی حکومت عدل علی، بلکه برای برقراری خودمان، ران ملخ کجا و کشتن آدم کجا؟ ما آدم کشته ایم، ما آدم کشته‌ایم، ما انسان کشته‌ایم ... بی‌گناه، بی‌دلیل ... ما غارت کرده ایم، ما غارت کرده ایم ... ما غارت می‌کنیم! به زندان انداخته ایم ... به زندان می‌اندازیم ... عده‌ای از مردم خود را از سرزمینمان از سرزمینشان تارانده ایم ... اعدام جوانان ... قتل‌های زنجیره‌ای ... کوی دانشگاه ... کشتار سال ۸۸ ... ران ملخ ... دهان مورچه ... عدالت علوی ... جمهوری اسلامی ... خاک پای قنبر غلام علی!!

ای خاک پای قنبر غلام علی، بشنو!
حساب مالی علی پاک بود، از حسابرسی دنیا و آخرت هم باک نداشت، دوست و دشمن همه می‌دانستند و باور داشتند که علی نسبت به بیت المال تا چه اندازه حساس است؛ حساب مالی تو‌ای خاک پای غلام علی چگونه است؟ آیا میشود از تو پرسید از آغاز رهبریت تا کنون، چه میزان پول مردم به دستور مستقیم تو جابجا شده است؟ اساسا آیا همین یک پرسش، همین یک پرسش از نگاه دوستان تو و دستگاه امنیتی و قضایی ما یک جرم نانوشته نیست؟

یک تقاضا، نمی‌خواهد به ما پاسخ بدهی با پول مردم در این سال‌ها چه کرده‌ای، که تصور این پاسخگویی هم برای ما ناممکن به نظر می‌رسد، اما بیا و برای قیامت و پاسخگویی در پیشگاه خدا، ببین با دستور مستقیم تو، چه حجم پول به کجاها سرازیر شده است؟ و درهمان خلوت از خودت بپرس آیا رضایت مردم در این پرداخت‌ها سهم و نقشی داشته و دارد؟ یا نه؟!

ای خاک پای قنبر غلام علی، بشنو!
تاریخ، دوست، دشمن همه و همه به چشم خود دیدند و باور کردند که جایگاه فردی و حقوقی علی در زمان حکومتش از مردم کوچه و بازار کمتر بود که بیشتر نبود، در قانون اساسی کشور ماهم آمده است که همه‌ی مردم در نگاه قانون مساویند، چه یک روستایی بی نشان چه رهبر، به نظر تو‌ای عزیز، امروزه آیا این اصل اساسی قانون اساسی ما یک طنز خنده دار نیست؟ خداوکیلی تو با هر یک از ما برابری؟ آیا میشود از تو انتقاد کرد؟ میشود از تو پرسید؟ میشود تورا به محکمه فراخواند؟ میشود با تو به راحتی و بدون لکنت سخن گفت؟ میشود از تو حساب خواست؟علی که اینگونه بود، علی برای هر پرسشی مهیا بود.

ای خاک پای قنبر غلام علی، بشنو!
بیا و خودت باش، یکی از ما، خاک پای قنبر غلام علی را به تاریخ وا بگذار، ما می‌خواهیم تو سید علی باشی، یکی از ما، مثل خود ما، پاسخگو، صبور، انتقاد پذیر. که تو اگر اینگوننه بودی، دزدان صاحب نام، حاشیه‌ی امن پیدا نمی‌کردند و دار و ندار مارا نمی‌روبیدند.

سید علی عزیز، بشنو!
علی وقتی شنید سپاهیان او، خلخال از پای زن یهودی که در حریم حکومت او زندگی می‌کرد ربوده اند، مرگ را بر خود و بر سایر مؤمنان گواراتر دانست. این روزها نه سپاهیان دشمن، که سپاهیان خودِ تو، با مال مردم آن می‌کنند که با ارث پدریشان نمی‌کنند، کوه کوه پول مردم را بالا می‌کشند، قاچاق می‌کنند، مردم را می‌زنند می‌کشند و ما از خاک پای قنبر غلام علی چیزی نمی‌بینیم و چیزی نمی‌شنویم، نمی‌شنویم و بخاطر فجایعی که نظامیانش به کار انداخته و می‌اندازند، عمامه از سر گرفته باشد و گریبان چاک زده باشد و پای برهنه بیرون دویده باشد و با این شور و شورش عاشقانه به استیفای حقوق مردم خود همت کرده باشد.

سید علی عزیز، بشنو!
قرار نیست تو همیشه برقرار باشی، راستی چند سال دیگر زنده خواهی ماند، آیا به بعد از خود و جامعه‌ی بعد از خود اندیشیده ای؟ مباد غوغای اطرافیانت تو را از حق و حقیقت باز بدارد! مباد چاپلوسی اطرافیانت تو را از زمینی که برآنی تا آسمانی از تملق بالا برد!

دیروز هرچه بود گذشت، به امروز بیندیش و به فردایی که در پیش است و ممکن است تو در آن نباشی، ما نام نیک تورا خواهانیم، دوست نداریم نام تو در کنار نام کسانی ثبت و ضبط شود که بر سر مردم خویش آوار بوده اند، ما دوست داریم نام تو در کنار نام رهبران خوش نامی چون گاندی و نلسون ماندلا به نیکی به یادگار بماند، زمان تنگ است، به فردا بیندیش به عرصه‌ای که در پیشگاه خدا ایستاده‌ای و باید به هرچه کرده‌ای پاسخ بگویی.

رهبر گرامی ما، سپاس که نشستید و به سخن صادقانه‌ی ما گوش دل سپردید، شنودن سخن مردم، توسط بزرگان، یکی از ارکان نظام فکری و ایمانی ما است.سپاس که نشستید و ما بی واهمه با شما سخن گفتیم، بدون لکنت، صریح و بی تکلّف، آنگونه که خدا می‌پسندد، آنگونه که قرآن می‌پسندد، آنگونه که مولای ما و شما علی می‌پسندد، آنگونه که انسان می‌پسندد، عقل می‌پسندد و آنگونه که بشر امروز می‌پسندد.

این سخن ما با شما، بسیار بسیار دوستانه و مشفقانه بود و هست، ذره‌ای در درستی رفاقت ما تردید نکنید، ما اگر شما را دوست نمی‌داشتیم، شمارا با هرآنچه که در همینجا بدان اشاره شد، تنها می‌نهادیم، میگفتیم شمارا به خیر و ما را به سلامت، اما نه که دوستتان داریم، دوست داریم از خطاهای بزرگ و آشکار عاری باشید، مردم و حقوق تباه شده‌ی مردم را دریابید.
والسلام
توجه:

http://www.skamu.com/icons/funny/images/icon338.gif 
چاپ برخی از مقالات صرفأ جهت آگاهی دادن از نحوه افکار و روشهای بعضی از روشنفکران برون مرزی است و این دلیل اینکه من باینگونه افکارمعتقد (مخالف) نیست!
ادامه خبر...

ما زندانی سیاسی ویژه نداریم!

  راه انداختن کارزاری برای آزادی «زندانیان سیاسی ویژه» یک زمینه سیاسی  دارد: آلترناتیوسازی از داخل! تنها از این راه می‌توان گسترش توقع جامعه و تنوع مطالبات سیاسی و اجتماعی را متوقف و یا هدایت کرد و آن را در چهارچوب مطالبات «راه سبز امید» و «رهبران»اش قاب گرفت! اما باید راهی فراگیر و همه جانبه را در برابر  پتانسیل انقلابی که در کشور انباشته شده و دیر یا زود با شدتی بیشتر منفجر خواهد شد گشود، وگرنه به زودی سرکوبگران، آنهایی نخواهند بود که امروز هستند بلکه همین زندانیان سیاسی ویژه خواهند بود!
*****
 
در سی‌امین سال فعالیت «جامعه دفاع از حقوق بشر در ایران»، نخستین تشکل رسمی و مورد تأیید نهادهای بین‌المللی در زمینه نقض حقوق بشر ایرانیان، که محمود رفیع در برلین آن را در فوریه 1982 (1360) بنیان گذاشت، گفتگوی مفصلی با وی داشتم که پس از تنظیم منتشر خواهد شد. گفتگویی که حرف و تجربه بسیار نه تنها برای فعالان حقوق بشر، بلکه برای فعالان سیاسی نیز دارد.
تیتر این مقاله را من از حرف‌های آقای رفیع در آن گفتگو به عاریت گرفته‌ام هنگامی که با شور و اندوه تأکید می‌کند: «ما زندانی سیاسی ویژه به نام موسوی نداریم! ما زندانی سیاسی ویژه به نام کروبی نداریم!» این حرف پیش از آن بود که اتفاقا چند روز بعد یک «کارزار ویژه» برای «رهبران» جنبش سبز اعلام شود.
 
جمهوری اسلامی خوب وجود ندارد
هر روز، بدون اغراق هر روز، سالگرد دستگیری، حبس، شکنجه و اعدام هزاران زندانی سیاسی سرشناس یا  گمنام است که نه در خانه‌های شیک و مرفه خود «حصر» شده بودند و نه در «سلول‌‌»های ویژه امکاناتی داشتند که نوشته‌ها و عکس‌های‌شان توسط زندانبانان و بازجوهای خودشان همه جا پخش شود. زندانیانی که هزارهزار از هر حزب و گروه و هر عقیده مذهبی واندیشه سیاسی در سیاهچال‌های رژیم یا از میان رفتند و یا هم اکنون در حال نابودی‌اند. برای از میان برداشتن محدودیت‌های ارتباطی موسوی و کروبی و خانواده‌هایشان از هیچ فعالیتی نباید دریغ کرد ولی کسانی که این «کارزار» حساب‌شده را به راه انداخته‌اند، شیپور را از سر گشادش می‌نوازند: با رفع حصر اینان، زندانیان سیاسی آزاد نخواهند شد ولی با فشار و کارزار برای آزادی همه زندانیان سیاسی، نخستین گام رژیم، برداشتن حصر اینان خواهد بود!
نام و «اعتبار»ی که برخی به دلیل کسب جوایز بین‌المللی به دست آوردند، نه یک امتیاز فردی و شخصی، بلکه با هدف استفاده مطلوب به سود  مردم و جنبش آزادی‌خواهی و اعتراضی جامعه ایران بود. حال آنکه اینان در شرایط حساس دو سال گذشته و هم چنین در وضعیت خطیر کنونی یا به پُرگویی‌های بی‌پایان پرداخته‌اند، یا اگر هم اقدامی کرده‌اند بیشتر در جهت جدایی و حتا اخلال و بدخواهی در فعالیت دیگران بوده است. اینک نیز ظاهرا منتظرند بار دیگر جنبش مردم شعله بر کشد تا آنان دوباره به میدان آمده و بلندگو به دست بگیرند و برای دیگران هم راه و هم هدف تعیین کنند! در شرایط غلیان اجتماعی اما تقریبا هر کسی فعال می‌شود. این را حضور هزاران چهره ناشناخته در تظاهرات اعتراضی همین خارج کشور نشان داد. ولی هنر در آن است که به هنگام سکوت و زمانی که جامعه زیر سایه سنگین سرکوب مداوم به خاموشی مجبور شده است، حرفی برای شناخت موقعیت داشت و کاری برای شرایط غلیان تدارک دید، وگرنه راه و هدف ظاهرا مشخص است: همه دم از دموکراسی می‌زنند! از جمله آنهایی که تا همین چندی پیش تا گلو در یک سیاست توتالیتر و ضدانسانی فرو رفته بودند ولی حالا به دیگران، آن هم به شیوه بی‌چون چرای کلاس‌های عقیدتی- ایدئولوژیک سپاه و بسیج، درس دموکراسی و حقوق بشر می‌دهند و انتظار و تعریف‌شان از دموکراسی، حتا اگر صریحا نگویند، ولی در عمل چیزی جز یک «جمهوری اسلامی خوب» نیست که  الگویش پس از دو انقلاب برای آزادی و تجدد، تازه شده است ترکیه‌ی اردوُوان! ترکیه‌ای که اگرچه حال‌اش معلوم است ولی آینده‌اش به ویژه با جمهوری‌های اسلامی که در خاورمیانه در حال شکل گرفتن هستند، بر کسی روشن نیست. ناسیونالیسم افراطی نیز به مثابه واکنش به اسلام‌گرایی، هم در ترکیه و هم در ایران، در کمین است.
خارجی‌ها اسلام‌گرایان را آن گونه که ما می‌شناسیم، نمی‌شناسند از همین رو «گیدو وِستِروِلِه» وزیر خارجه آلمان در لیبی در کمال ساده‌لوحی به زمامداران تازه‌ای که با آنها به گفتگو نشسته است می‌گوید: «امیدوارم با «جمهوری اسلامی» که در آن کشور تشکیل می‌شود...» بقیه حرفش مهم نیست. مهم این است که این سیاستمدار که سخنان و مواضع‌اش در تعیین سیاست‌های بین‌المللی نقش بازی می‌کند، پیش از آنکه در لیبی یک جمهوری اسلامی تشکیل شود، پیشاپیش زمامداران تازه به قدرت رسیده لیبی را به آن سو می‌راند و توقع‌ و شناخت‌اش از «بهار عربی» در عمل همان توقع رژیم ایران است!
چنین نکاتی را باید آن کسانی در هوا بقاپند و پیگیری کنند که با مجامع جهانی، از جمله به دلیل همان جوایزشان، رابطه برقرار کرده‌اند. این را برندگان جوایز «صلح» و «حقوق بشر» به دلیل حفظ همان «صلح» و هم چنین ادعای‌شان درباره دفاع از حقوق بشر باید به سیاستمداران غرب هشدار بدهند و با ارائه تجربه ایرانیان به صراحت بگویند: «خانم‌ها، آقایان، جمهوری اسلامیِ خوب وجود ندارد! خود را فریب ندهید و ترکیه را چهارچشمی بپایید!» و نه اینکه دوره بیفتند و «الگوی ترکیه» را برای بقیه کشورها از جمله ایران تبلیغ کنند! این تبلیغ، کار سیاستمداران و سیاست‌بازان و فعالان سیاسی است! آن هشدار که گفتم، کار روشنفکران و مدافعان صلح و حقوق بشر است! حالا هر کسی باید خود تشخیص دهد در کدام جایگاه به درست یا غلط قرار گرفته است.
 
مسئله بر سر نکات ناگفتنی است
به گفتگویم با محمود رفیع باز می‌گردم. او به این نکته نیز اشاره می‌کند که چند ماه پیش از انقلاب، خمینی متوجه شد زمینه در ایران برای از میان برداشتن پهلوی‌ها آماده می‌شود. پس به حوزه علمیه و روحانیت که تا آن زمان ساکت بودند پیامی با این مضمون می‌فرستد: «مگر شما مُردید!» کسانی که آن روزها را به یاد می‌آورند حتما می‌دانند که واقعا نیز از مدتی کوتاه پیش از 22 بهمن، اعتراضات مردم رنگ مذهبی گرفت (مراسم سوم و هفتم و چهلم یک مراسم عرفی بوده و هست و ربطی به نقش مذهب در سیاست نداشت). نام خمینی را خیلی‌ها از جمله خود من که دانشجو بودم، برای نخستین بار، در همان زمان که کشورهای خارجی او را به فرانسه منتقل کردند، شنیدند. جالب است که این روزها عسگراولادی مسلمان یکی از رؤسای جمعیت هیئت مؤتلفه که به دلیل رابطه‌ این جمعیت با بازار و حوزه، آن را باید از ارکان اصلی انقلاب اسلامی به شمار آورد، در گفتگویی با صدا و سیمای رژیم، از سفر مرتضی مطهری در «شهریور یا مهرماه 57» به نجف و دیدارش با خمینی سخن می‌گوید که در آن دیدار «آقا» سه پیام برای قم فرستاد. یکی اینکه «ریشه شجره خبیثه پهلوی از خاک بیرون است، جمع شوید! با یک حرکت این شجره خبیثه را برکنید و بیرون بندازید!» پیام دوم درباره ضرورت «تشکیل حزب الله» بود. نکته سوم اما «گفتنی نیست!» به گفته عسگراولادی، نکته سوم «اسرار امام و روحانیت» است و «نباید هیچ وقت گفته شود» و به حال افراد «مضر» است حتا  اگر بدون ذکر نام باشد!
این پیام را اما می‌توان حدس زد. احتمالا همان «مگر شما مُردید!» و مربوط به شکافی بود که بین روحانیت درباره به قدرت رسیدن آخوندها و ضدیت با حکومت شاه وجود داشت. شکافی که هنوز وجود دارد و بر اثر تجربه جمهوری اسلامی، حتا شدیدتر از سی و سه سال پیش است. خمینی به درستی تشخیص داده بود رژیم شاه با نرمشی که در برابر مخالفان نشان می‌دهد ممکن است با جبهه ملی و نهضت آزادی و حتا حزب توده ایران که ایرج اسکندری در آن زمان می‌توانست نقش مهمی در آن بازی کند، به توافق برسد. روی آوردن با تأخیر شاه به جبهه ملی و نخست‌وزیری بختیار نشانگر درستی تشخیص خمینی بود ولی آنها که باید جانب بختیار و شاه را می‌گرفتند تا به موجودیت‌ و حق فعالیت‌شان رسمیت بخشیده شود، جانب جریانی را گرفتند که قاتل آنها شد.
بر اساس این تجارب است که ما زندانی سیاسی ویژه نداریم! اگر کارزاری هست، همانا آزادی همه زندانیان سیاسی است و نه فقط تلاش برای آزادی جریانی که می‌خواهد خلاء فکری جنبش «سبز» را با بقایای تفکر «خط امام» پر کند! نبرد فکری و عملی آزادی‌خواهان و جویندگان دمکراسی برای ایران، تنها با حکومت اسلامی نیست، بلکه با این خط خزنده نیز هست که بیشترین امکانات از جمله حمایت خارجی را نیز در اختیار دارد! خطی که دچار التقاط فکری است و با عدم شفافیت همگام اسلام‌گرایان است و آن را همه جا می‌توان یافت: از چپ تا راست، از جمهوری‌خواه تا مشروطه طلب و... تعجب نکنید: از «انحرافی» تا «فتنه»! قدرت جاذبه‌اش نه در اندیشه و روش، بلکه در فرصت‌طلبی مزمنی است که با سرشت بیشترین انسان‌ها همخوانی دارد و می‌تواند به هر رنگی در آید: از انقلابی تا اصلاح‌طلب، از صلح‌دوست تا جنگ‌افروز. همه چیز بستگی به فرصت و موقعیت دارد.
 این است که راه انداختن چنین کارزاری برای آزادی «زندانیان سیاسی ویژه» تنها یک زمینه آگاهانه یا ناخودآگاه می‌تواند داشته باشد: آلترناتیوسازی در داخل، از داخل! آنها یا به طور غریزی یا کاملا حساب شده، فکر می‌کنند تنها از این راه می‌توان توقع جامعه و تکثر مطالبات سیاسی و اجتماعی را که هر روز دامنه گسترده‌تری می‌یابد و به مرحله نهایی نزدیک می‌شود، متوقف و یا هدایت کرد و آن را در چهارچوب مطالبات «جنبش سبز» و «رهبران»اش قاب گرفت! اما پتانسیل سیاسی که بر اساس تنوع و توقع جامعه و بر اثر سرکوب مداوم، در کشور انباشته شده است، با توهم اصلاح و به خدمت گرفتن «جنبش سبز» برای تحقق یک «جمهوری اسلامی خوب» و ذخیره و حبس این پتانسیل درون این نظام، دیر یا زود با شدتی بیشتر منفجر خواهد شد. این تنها «بهار عربی» نیست که باید از تجربه ایران بیاموزد. ایرانِ «سبز» نیز باید از خزانی که در انتظار یکی از مهم‌ترین کشورهای استراتژیک عرب، مصر، هست بیاموزد. وگرنه به زودی سرکوبگران، آنهایی نخواهند بود که امروز هستند بلکه همین زندانیان سیاسی ویژه خواهند بود! مسئله همیشه بر سر نکاتی است که ظاهرا گفتنی نیستند، ولی باید گفت!
2 فوریه 2012
-------------------------------------------------------
 

توجه:

http://www.skamu.com/icons/funny/images/icon338.gif 
چاپ برخی از مقالات صرفأ جهت آگاهی دادن از نحوه افکار و روشهای بعضی از روشنفکران برون مرزی است و این دلیل اینکه من باینگونه افکارمعتقد (مخالف) نیست!
ادامه خبر...

نشست استکهلم را چگونه می‌توان ارزیابی کرد؟

گردهم‌آیی دو روزه‌ای که به دعوت مرکز اولاف پالمه در روزهای ۴ و ۵ فوریه در حومه استکهلم برگزار شد به بحث‌های زیادی در بین اپوزیسیون و محافل ایرانی آن دامن زده است. این جلسه به صورت ناعلنی برگزار شده و از فهرست دعوت شدگان یا شرکت کنندگان در آن یا گفتگوهای آن گزارش مستند و رسمی منتشر نشده است. گفته می‌شود که در این گردهم‌آیی حدود ۵۰ نفر شرکت داشته‌اند، و از فهرست اسامی برخی از مدعوین که پخش شده، و هم‌چنین از گزارش‌هایی که از داخل نشست به دست آمده است چنین بر می‌آید که طیف نسبتا قابل توجهی از گرایش‌های سیاسی در آن حضور داشته‌اند. کیفیت انتخاب این افراد و مخفی‌کاری که در تدارک و برگزاری این گردهم‌آیی صورت گرفته، اما، به انتقادها و اعتراضات و شایعاتی دامن زده است. علاوه بر این، اهداف مبهمی که برای این نشست مطرح شده (تا آن جا که حتا برای برخی از مدعوین آن نیز روشن نبوده) شایعات و بدبینی‌های زیادی را موجب شده است. با توجه به این نکات، باید پرسید که دست‌آورد این نشست چه بوده و آیا برآیند آن در کل مثبت بوده است؟

تفرقه و تک‌گرایی (فردی یا سازمانی) یکی از بیماری‌های مزمن اپوزیسیون ایران بوده است. بسیاری از روشن‌فکران و منفردان سیاسی از کار جمعی یا سازمانی احتراز می‌کنند، و غالب سازمان‌های سیاسی در طول حیاتشان دچار انشعاب و چند دستگی شده و به تحلیل رفته‌اند. تنزه‌طلبی سیاسی یک اخلاق حسنه بشمار می‌رود، و برچسب‌زنی به مخالفان سیاسی رواج عام دارد. اتحادها و هم‌بستگی‌ها نوعا زودگذرند، و حتا همکاری در مقولات حقوق بشر یا دفاع از زندانیان سیاسی و علیه اعدام نیز دوام چندانی نمی‌یابد. به هر گونه تلاش یا دعوت برای یک حرکت فراگیر ملی (در خارج کشور) با دیده تردید و شک نگریسته می‌شود و بسیاری به دنبال رد پای «خارجی» در پس آن می‌گردند. با توجه به سنگینی اتهام وابستگی به خارجی در فرهنگ سیاسی ما، به سادگی می‌توان هر تلاشی در جهت هم‌گرایی نیروهای سیاسی را لکه دار کرد و در نطفه آن را خفه نمود - چیزی که در تاریخ سیاسی اخیر کشور ما کم اتفاق نیفتاده است.

در گذشته تلاش‌های چندی برای ایجاد یک همگرایی وسیع از اپوزیسیون ایرانی صورت گرفته است. برخی از این تلاش‌ها در قالب یک گرایش معین (مثلا جمهوری‌خواهی یا فدرالیزم) شکل گرفته و برخی دیگر بر اساس ارزش‌های عامتر و جهانشمول مانند دموکراسی و حقوق بشر بنا شده است. نوع اول این تلاش‌ها به دلیل این که اتحاد درون یک اردوگاه را تسهیل می‌کرده و در تقابل با یک گرایش دیگر اپوزیسیون تعریف شده به نسبت موفق‌تر بوده است. در حالی که نوع دوم این تلاش‌ها که به نحوی به همگرایی همه نیروهای اپوزیسیون می‌انجامیده و اختلاف‌ها را کمرنگ می‌کرده کمتر موفق شده است. دلیل هر دو این امر را باید در خصوصیت قبیله‌ای اپوزیسیون ایران جست: این خصوصیت توضیح می‌دهد که چرا هم‌بستگی در تقابل با رقیبان سیاسی جاذبه بیشتری دارد ولی هم‌گرایی یا هم‌بستگی ملی بر اساس دموکراسی و حقوق بشر در برابر رژیم جمهوری اسلامی کمتر مورد استقبال قرار گرفته است.

برای نمونه، در یک دهه گذشته سه تلاش مشخص برای هم‌گرایی یا هم‌بستگی ملی بر اساس دموکراسی و حقوق بشر صورت گرفته است. مورد اول، منشور ۸۱ بود که دقیقا ۹ سال پیش در همین روزها با امضای بیش از یک سد نفر از شخصیت‌های سیاسی و فرهنگی و حقوق بشری منتشر گردید (و بعد سدها امضای دیگر به آن افزوده شد). این منشور صرفا به منظور ایجاد یک وفاق ملی تهیه شده بود تا جامعه سیاسی ایران (از هر گرایشی) خود را به ارزش‌های دموکراتیک و حقوق بشری متعهد کند و آن‌ها را در برنامه سیاسی خود بگنجاند. به جز این، خود منشور هیچ هدف یا برنامه سیاسی یا تشکیلاتی نداشت و رقیب هیچ جریان سیاسی بشمار نمی‌رفت. ولی همین منشور به زودی از سوی بخشی از فعالان سیاسی مورد طعن و انتقاد قرار گرفت و انواع اتهامات و برچسب‌ها نثار تهیه کنندگان آن شد. منتقدان و طاعنان از این که در منشور کلمه «جمهوری» نیامده بود (و در نتیجه در بین اپوزیسیون تقابل سیاسی ایجاد نمی‌کرد) به خشم آمده بودند و آن را توطئه‌ای از سوی «سلطنت‌طلبان» قلمداد می‌کردند. از دید اینان یک طرفدار نظام پادشاهی حق نداشت خود را به دموکراسی و حقوق بشر متعهد کند و امضای خود را در کنار امضای یک جمهوری‌خواه بگذارد.

مورد دوم طرح رفراندوم بود که تقریبا دو سال بعد از سوی ۸ نفر از فعالان سیاسی و دانشجویی مطرح شد و در طول چند ماه بعد هزاران نفر آن را امضا کردند. این طرح خواهان یک همه‌پرسی برای تغییر قانون اساسی بر مبنای اعلامیه جهانی حقوق بشر بود. از جمله امضا کنندگان اولیه آن یک گروه ۵۰ نفره از شخصیت‌های سیاسی و فرهنگی بودند که صرف نظر از گرایش‌های سیاسی خود (از جمله، جمهوری‌خواه یا طرفدار نظام پادشاهی) با صدور یک بیانیه مشترک به تأیید این طرح برخاستند. همین مقدار کافی بود که برخی از قبیله‌گرایان سیاسی (از هر دو طیف) در آن اشکال بینند و علیه آن به تفتین بپردازند. تبلیغات این گروه (در طیف جمهوری‌خواه) به تدریج کار خود را کرد و نه فقط حرکت رفراندوم را از گسترش بیشتر باز داشت و بلکه برخی از ۸ تن پیشنهاد کننده اولیه آن را نیز به تردید وا داشت تا به نحوی امضای خود را پس بگیرند، یا تفسیرهای خاصی از حرکت رفراندوم را عرضه دارند و خصوصیت جهانشمولی و فرا گرایشی آن را نفی کنند.

با افول حرکت رفراندوم، جمعی از گروه ۵۰ نفره فوق با یکدیگر به مشورت برخاستند تا زمینه یک فعالیت مشترک بر اساس معیارهای دموکراتیک و فرا گرایشی را فراهم آورند. اینان در طول نزدیک به دو سال طی سه جلسه در برلن، لندن و پاریس، به ترتیب، به شور پرداختند و منشور مشترکی را که در واقع نسخه تفصیل یافته منشور ۸۱ بود به تصویب رساندند و مبنای کار خود قرار دادند. به جز جلسه اول در برلن که تدارکاتی بشمار می‌رفت، دو جلسه دیگر با حضور افراد و گروه‌های علاقمند دیگر برگزار شد و در جلسه پاریس که حدود ۱۵۰ نفر شرکت کرده بودند خبرنگاران داخلی و خارجی نیز حضور داشتند و جریان کار را گزارش می‌کردند. ولی این حرکت نیز به شدت از سوی قبیله‌گرایان سیاسی مورد حمله قرار گرفت و به خصوص حضور یک سخنران آمریکایی در جلسه پاریس را دلیلی بر «وابستگی» این جریان به آمریکا (و یا «سلطنت‌طلبان») گرفتند. این حرکت که نام «هم‌بستگی ملی ایران» (هما) را به خود گرفته بود، پس از نشست پاریس، از جمله به دلیل یک خطای بزرگ تشکیلاتی، به تعطیل کشانده شد.

در فاصله کوتاهی پس از تعطیلی هما، جنبش سبز در ایران شکل گرفت و فصل جدیدی در مبارزات ملی و فرا گرایشی مردم ایران گشود. میلیون‌ها نفر در اعتراض به نحوه انتخابات به خیابان‌ها ریختند و فارغ از گرایش‌های سیاسی خود متّحداً علیه نظام حاکم به مبارزه برخاستند. شعارهای تظاهرات و هویت قربانیان (از کشتگان خیابانی گرفته تا زندانیان و قربانیان زیر شکنجه و اعدام) نشان داد که نمی‌توان اینان را در محدوده یک قبیله سیاسی خاص تعریف کرد. حرکت دموکراسی‌خواهی یک حرکت ملی است و نمی‌تواند در تیول هیچ جریان یا گرایش خاص قرار گیرد. هر کس با هر گرایشی حق دارد به این حرکت بپیوندد، و تنها کسانی که حاضرند با رقیبان و مخالفان سیاسی خود در این حرکت شرکت کنند می‌توانند خود را دموکراسی‌خواه بنامند. آنان که از ترس آلودگی جامه خود حاضر نیستند در کنار یک رقیب سیاسی برای دموکراسی مبارزه کنند به سختی می‌توانند ادعای دموکراسی‌خواهی بکنند.

جنبش سبز گرچه ظاهرا به تحلیل رفته است، ولی تأثیر عمیق خود را بر فرهنگ سیاسی جامعه به جا گذشته است، و این تأثیر را می‌توان به وضوح در گردهم‌آیی استکهلم دید. در این جا کسانی از جمهوری‌خواهان در کنار پادشاهی‌خواهان نشستند که تا دو سال پیش هرگونه حرکتی از این قبیل را تقبیح می‌کردند. و این دست‌آورد کمی نیست. البته برای بسیاری هنوز پذیرش این امر سنگین است. یکی از انتقاداتی که به این نشست شده در مورد ناعلنی بودن آن است. مقامات مرکز اولاف پالمه توضیح داه‌اند که این امر به تقاضای برخی از شرکت کنندگان صورت گرفته، و دلایل آن را «امنیتی» دانسته‌اند. منتقدان، اما، این توضیح یا توجیه را نمی‌پذیرند. علت امر در واقع می‌تواند نه امنیتی و بلکه سیاسی باشد. یعنی کسانی که خواسته‌اند نامشان منتشر نشود، علت آن نه ترس از مقامات امنیتی ایران و بلکه از طایفه سیاسی خود آنان بوده است. اینان تا این حد حاضر شده‌اند که تابو بشکنند و درجلسه‌ای این چنینی شرکت کنند، ولی نمی‌توانند از این حضور در برابر انتقادات دیگران دفاع کنند. همین امر نیز باعث شده است که برخی از دعوت شدگان بالکل از شرکت در جلسه عذر بخواهند - تا هم‌چنان «منزه» بمانند.

به گردهم‌آیی استکهلم انتقادات زیادی وارد شده است. برخی بر مخفی بودن آن انگشت گذاشته‌اند و دلایل امنیتی را پذیرفته نمی‌دانند. شاید دلایل سیاسی یادشده فوق بهتر این امر را توضیح دهد. در هر صورت، این امر نقطه ضعف بزرگی برای این نشست بوده است. هم‌چنین ترکیب شرکت‌کنندگان (تا آنجا که اعلام شده) نه به لحاظ گرایش و نه وزن سیاسی نمی‌توانسته است جامعه سیاسی خارج کشور را به خوبی نمایندگی کند. ولی به رغم این نقطه ضعف‌ها، نفس برگزاری این جلسه و حضور افرادی در کنار هم که تا همین دو سه سال پیش هر نوع حرکتی از این قبیل را تقبیح می‌کردند موفقیت کمی نیست. غالب شرکت کنندگان، علاوه بر این، خود را به ادامه این راه بر اساس یک سلسله از ارزش‌های دموکراتیک و حقوق بشری و تداوم و گسترش این گفت‌وگوها در جمع هرچه بزرگ تری از نیروهای اپوزیسیون متعهد کرده‌اند. در فرهنگ قبیله‌ای اپوزیسیون خارج کشور، گردهم‌آیی‌هایی از این قبیل بسیار مغتنم است و باید از آن استقبال کرد. از این رو، اقدام مرکز اولاف پالمه را صرف نظر از نقاط ضعف آن باید مثبت ارزیابی کرد و امیدوار بود که این حرکت در آینده با کاستی‌های کمتری ادامه پیدا کند.

حسین باقرزاده

گزارش جمشید برزگر از کنفرانس اولاف پالمه

امضا کنندگان:
امين احمدی
فريدون احمدی
شھريار آھی
ھوشنگ اسدی
جواد اکبرين
نوشابه اميری
ناصر بليده ای
جما بورش
ناھيد بھمنی
رامين پرھام
مھشيد پگاھی
ليلی پورزند
محمد تھوری
آرام حسامی
ناھيد حسينی
محسن خاتمی
جواد خادم
مھدی خرازی
فرشاد دوستی پور
نيما راشدان
احمد رأفت
محسن سازگارا
ماشا: سليمی
گلاله شرفکندی
حسن شريعتمداری
رضا طالبی
شھران طبری
مزدک عبدی پور
اکبر عطری
نادر عصاره
خالد عزيزی
ميرو علی يار
شھلا فريد
سعيد قاسمی نژاد
ياسين قبيشی(اھوازی)
مھرانگيز کار
گيتی کاوه
بھزاد کريمی
مسعود مافان
محسن مخملباف
مريم معمار صادقی
منوچھر مقصودنيا
عبدالله مھتدی
عليرضا نوری زاده

 

 

توجه:

http://www.skamu.com/icons/funny/images/icon338.gif 
چاپ برخی از مقالات صرفأ جهت آگاهی دادن از نحوه افکار و روشهای بعضی از روشنفکران برون مرزی است و این دلیل اینکه من باینگونه افکارمعتقد (مخالف) نیست!
ادامه خبر...

همه «ما» مسئولیم، ولی ما بیشتر!

 بر خلاف تصور رژیم، مهاجرت و تبعید نه تنها سبب دوری مخالفان و دگراندیشان از مسائل ایران نشد، بلکه نیروی عظیمی را در طول سالیان ذخیره ساخت که امروز هنگام بهره‌برداری از آن فرا رسیده است. همه تهدیدات از سوی رژیم و جامعه جهانی علیه یکدیگر، که نهایتا علیه ایران و مردمانش عمل خواهد کرد، فرصتی است برای یافتن راه‌های ارتباط به سوی یکدیگر. «خارج کشور» می‌تواند قویتر از همیشه باشد، به شرط آنکه به خاطر مردم و دموکراسی، از شاخه‌های سیاسی- عقیدتی خود فراتر رفته و نه تنها از این نظام، بلکه از نظام پیشین نیز عبور کرده باشد.
*****
 
فکر می‌کنم باید اگر هم نمی‌شود به بیماری مزمن مسئولیت‌ناپذیری همگانی پایان داد، دست کم کوشید مسئولیت مجموعه‌ای را که در سرنوشت ایران نقش بازی می‌کند، تشریح و گوشزد کرد. از رژیم جمهوری اسلامی، و هواداران و مخالفان و معترضانش تا کشورهای خارجی اعم از غرب و روسیه و چین، و تا جامعه و مردم خود ایران. به عبارت کوتاه، همه در آنچه بر کشورمان می‌رود، مسئول هستیم، فقط بار و سهم این مسئولیت متفاوت است و کاری از دست دیگری برای مسئولیت آن یکی بر نمی‌آید.
 
چه دیروز و امروز
فاجعه‌ای به نام جمهوری اسلامی در ایران جریان دارد که یکی از سه ضلع مثلت رژیم، جامعه جهانی و ایران را تشکیل می‌دهد. مسئله اصلی این مثلث این است که جمهوری اسلامی و ایران اگرچه در پیوند با یکدیگر قرار دارند و این رژیم بخشی ناگزیر از سرنوشت ایران است، لیکن همزمان و از همان نخستین روز در تقابل با یکدیگر قرار داشته‌اند.
سرنوشت کشورها و اقتدار و اضمحلال آنها، با تعریف از منافع ملی و تأمین و تضمین این منافع، گره خورده است. جمهوری اسلامی از همان روز نخست با آپارتاید همه جانبه، از قطع بند ناف خود با تاریخ ملی ایران تا تحمیل جدایی‌های سیاسی و اجتماعی در داخل، و گسست‌های بحران‌زا در سیاست خارجی، بیشترین بار مسئولیت را در موقعیتی که کشور به آن دچار شده و همچنان دچار است، بر عهده دارد.
مسئولیت کشورهای خارجی تنها در رابطه با وجود این رژیم می‌تواند تعریف شود، وگرنه چه انتظاری می‌توان از «بیگانگان» داشت که به درستی به دنبال منافع ملی خویش هستند. کدام عقل سلیم می‌تواند چین را بازدارد که از بازار هفتاد میلیونی ایران بیشترین سوءاستفاده را نکند؟! کدام منطق می‌تواند روسیه را قانع کند که از برنامه‌ اتمی جمهوری اسلامی تا جایی که می‌‌تواند سود میلیاردی به جیب نزند؟! چگونه می‌توان به دولت‌های غربی و شرکت‌های سودجوی اروپا و آمریکا فهماند که مماشات با جمهوری اسلامی و معامله با آن، از اسلحه تا ابزار سرکوب، با منش پشتیبانی از دمکراسی همخوانی ندارد؟! قطعنامه‌های شورای امنیت و تحریم‌های اقتصادی که دیگر به تحریم نفتی و بانکی رسیده است، و یک جنگ احتمالی که تا زمانی که درِ جمهوری اسلامی بر همین پاشنه می‌چرخد، هرگز سایه سنگین آن از فراز ایران کنار نخواهد رفت، نه به دلیل بی‌مسئولیتی کشورهای خارجی در برابر ایران و سرنوشت‌اش بلکه به خاطر مسئولیت آن کشورها در قبال منافع و مردمان خودشان است! بی‌مسئولیتی آنها در رابطه با ایران، در سیاست‌های دوگانه، مماشات‌گرانه و برنداشتن دست‌‌ حمایت‌شان از پشت رژیم است. این دست حمایت است که شعار «مرگ بر روسیه» را جانشین «مرگ بر آمریکا» می‌کند بدون آنکه آمریکا سیاستی جدی در پشتیبانی از جنبش اعتراضی و آزادی‌خواهی مردم در پیش گرفته باشد.
 
و چه فردا...
نمی‌توان از مردم انتظار داشت در منگنه نابودکننده بین سیاست‌های رژیم و واکنش جامعه جهانی که تحریم و جنگ از جمله آنان است، در انتظار بمانند تا معجزه‌ای در این مناسبات مخرب روی دهد. هیچ نشانه‌ای نیز در کار نیست که وقوع چنین معجزه‌ای را بدون تغییر بنیادی در نظام جمهوری اسلامی، مژده دهد. این تغییر بنیادی، خود یک معجزه دیگر است که مدتهاست کار را از اصلاح گذرانده است.
در اینجا نقش ناخواسته رژیم در نزدیکی مخالفان و معترضانش مطرح می‌شود. جمهوری اسلامی در نخستین سال‌های تثبیت خود گمان می‌کرد با اعدام می‌تواند مخالفان خود را برای همیشه از سر راه بردارد. پس در پیشبرد این سیاست خونبار از هیچ کوششی فروگذار نکرد. ولی هنگامی که باز هم از در و دیوار مخالف رویید، و نسلی دیگر بر نسل مخالفان افزوده گشت و رژیم خود را پاسخگوی مطالبات سه نسل دید، دیگر نمی توانست برای همه آنها حکم زندان و اعدام صادر کند، اگرچه برخی از مبلغان رژیم از جمله ائمه جمعه پروایی ندارند که گاه ترور و اعدام را برای «حل» مشکلات یادآوری کنند.
این بود که رژیم و دستگاه امنیتی‌اش به این باور رسیدند که با مهاجرت ناراضیان نه تنها صدای آنان از داخل کشور رخت بر خواهد بست بلکه وجود آنها در خارج نیز به تشتت و تفرقه موجود در میان مخالفان دامن خواهد زد. این ارزیابی دوم، چندان اشتباه نبود و در مقاطع معینی از جمله در دوره‌های مختلف انتخابات فرمایشی، به سود جمهوری اسلامی نقش بازی کرد. ولی آنچه زمامداران جمهوری اسلامی هرگز به آن توجه نکردند، مطالبات اجتماعی و اقتصادی مردم بود. برای رژیم اسلامی ایران همواره به دست آوردن اقتدار منطقه‌ای و جهانی در مرکز توجه قرار داشت و بر این باور بود که مردم به دلایل اعتقادی در هر شرایطی پشتیبان آن خواهند بود و در بدترین حالت می‌‌‌توان پایگاه  اجتماعی خود را با تطمیع خرید! البته بخشی از این پایگاه واقعا از نظر اعتقادی تا آخر با رژیم خواهد ماند و بخشی دیگر را می‌توان تا زمانی که ورق بر نگشته است، خرید. همه اینها  اما زمانی ممکن است که به منابع مالی رژیم ضربه‌ای وارد نیامده باشد.
گزارش‌های رسیده از ایران، نشانگر نگرانی شدید مردم از آینده نزدیکی است که تیره و تار به نظر می‌رسد و نخستین واکنش طبیعی برای دفاع از خود در برابر این آینده ناروشن، ذخیره نیازهای اولیه زندگی است. ناتوانی اقتصاد ایران و مسئولان کشور در نبرد نابرابر ریال در برابر ارزهای خارجی تنها نمونه‌ای از نابسامانی‌های گسترده‌ای است که با اعلام اجرای تحریم بانک مرکزی و خرید نفت از ایران عرصه‌های مختلف حیات جامعه را در بر گرفته است. این تاوان دیگریست که مردم ایران به خاطر داشتن این حکومت می‌پردازند. شعار دادن و صدور اعلامیه در نکوهش تحریم و جنگ، و دل سوزاندن‌ شفاهی و کتبی برای مردمی که از سوی رژیم و جهان تنها رها شده‌اند، تنها شانه خالی کردن از زیر بار مسئولیتی است که بر عهده بخش دیگری از «ما» قرار دارد: افراد و احزاب و گروه‌های سیاسی و روشنفکران. این «ما»یی که بیش از سی سال حرف زده و گام‌هایی پراکنده و محدود برداشته است.
از این «ما»، آنها که زیر عنوان «اپوزیسیون قانونی» امکانات بیشتری در داخل کشور داشتند، نقش خود را به «خندق» رژیم کاهش دادند تا از عبور ناراضیان از سد جمهوری اسلامی جلوگیری کنند. آنها که خودی به شمار می‌رفتند و حتا به نهادهای قدرت دست یافتند، در برابر سدّ ولایت فقیه از پای در آمدند بدون آنکه بتوانند چشم‌اندازی فراتر از «دوران طلایی امام» و «اجرای بدون تنازل قانون اساسی» بگشایند. آنها که خیلی زود غیر‌قانونی شدند و از مهلکه رژیم جان به در بردند، نفسی طولانی می‌بایست تا دریابند که به تنهایی کاره‌ای نیستند. تازه، این آگاهی درباره همه گروه‌ها صادق نیست به ویژه آنهایی که بر این پندارند که به پشتوانه خارجی می‌توان در ایران و یا در استان‌های آن بر اریکه قدرت تکیه زد! آن دیگرانی هم که به درکی از اتحاد رسیده‌اند با خودی‌های خویش متحد می‌شوند! جزایر کوچک سیاسی که توفان تفرقه سالهاست راه ارتباطی بین آنها را مسدود کرده است.
بر این زمینه غم‌انگیز، مسئولیت این «ما» در برابر مردم بیش از پیش اهمیت می‌یابد چرا که جهانی داریم که کشورهایش هر یک به دنبال منافع خویش است، رژیمی داریم که مسئولیت‌ناپذیر است و مسئولیت‌ناپذیر خواهد ماند، مردمی داریم که امکان پذیرفتن مسئولیت از آنها سلب شده است و با این همه هرگاه توانسته‌اند، ثابت کرده‌اند در میدان خواهند بود، ناراضیان و معترضانی از درون و پیرامون رژیم داریم که در بدترین شرایط، هر یک بنا به شیوه و امکانات خود، باری از این مسئولیت را بر دوش می‌کشد. در این میان بیشترین بار مسئولیت بر شانه ماست، ما! مایی که در خارج از کشور هستیم.
بر خلاف تصور رژیم و محافظانش، مهاجرت و تبعید نه تنها سبب دوری مخالفان و دگراندیشان از مسائل ایران نشد، بلکه نیروی عظیمی را در طول سالیان ذخیره ساخت که امروز هنگام بهره‌برداری از آن فرا رسیده است. همه این تهدیدات از سوی رژیم و جامعه جهانی علیه یکدیگر، که نهایتا علیه ایران و مردمانش عمل خواهد کرد، فرصتی است برای یافتن راه‌های ارتباط به سوی یکدیگر، برای ساختن پشتوانه‌ای از نیروی یکدیگر، در برابر آنهایی که سرزمین و مردم مشترک هرگز برایشان از اهمیتی برخوردار نبوده است که به خاطرش، سیاست‌های خود را تغییر دهند. «خارج کشور» با موج مهاجرت‌های اخیر می‌تواند قویتر از همیشه باشد، تنها به شرط آنکه با هدف یک نظام مبتنی بر دموکراسی و اصول حقوق بشر،  از شاخه‌های سیاسی- عقیدتی خود فراتر رفته و نه تنها از این نظام، بلکه از نظام پیشین نیز عبور کرده باشد.
27 ژانویه 2012

توجه:

http://www.skamu.com/icons/funny/images/icon338.gif 
چاپ برخی از مقالات صرفأ جهت آگاهی دادن از نحوه افکار و روشهای بعضی از روشنفکران برون مرزی است و این دلیل اینکه من باینگونه افکارمعتقد (مخالف) نیست!
ادامه خبر...

سرنوشت" خرچنگ دریایی" و " اپوزیسیون" ایرانی

لابستر آمریکایی "Lobster" و یا "Homarus Americanus" همان خرچنگ دریایی است که فرانسوی ها آن را "Homard" می نامند. یک نوع بسیار ویژه و مرغوب آن که تنها در سواحل شمال شرقی اقیانوس آتلانتیک یافت می شود و به نام ایالت مِین (Maine) درشمال شرقی آمریکا به لابسترمِین معروف است وتا بیش از نیم مترطول و بیست کیلوگرم وزن دیده شده است. به علت مرغوبیت استثنایی اش، این میوه دریا ها بسیار گرانبها است وگوشت آن تا بیش از کیلویی یکصد دلار به فروش می رسد.
یکی از بزرگترین بازارهای مصرف این خوراک لذیذ رستوران های بسیار شیک و گران نیویورک هستند. نکته جالب این جا است که حمل این محموله بسیار گرانبها طی صد ها کیلومتر فاصله از ایالت مین تا شهر نیویورک در جعبه های سرباز انجام می گیرد. این امر موجب می شود که آن ها تا رسیدن به نیویورک زنده و تازه باقی بمانند. مسؤولان انتقال این کالای زنده، در جعبه های سرباز، از این که یکی از این لابسترها از جعبه خارج شود و فرار کند خیالشان آسوده است. زیرا تجربه نشان داده است که بدون استثناء هربار که یکی از این محکومان به مرگ در دیگ های آب جوش رستوران های نیویورک، سعی در فرار و نجات خود کند دیگران به جای تشویق و تعقیب او دسته جمعی او را به پایین می کشند واز این رو جعبه محتوی این کالای پر بها صحیح و سالم برای رویارویی با سرنوشت محتوم خود به آشپزخانه رستوران های شهر نیویورک می رسد. به شیوه کلیله و دمنه، این داستان از آن جهت آوردم که برای اهل بصیرت موجب عبرت شود!
طی سی وسه سال گذشته، بدون استثناء هر بار که شخص و یا گروهی خواسته است در برابر مظالم جمهوری اسلامی ایران قد عَلم کند، پیش از آن که قدم اول را با موفقیت بر دارد و یا آن که عوامل ومستخدمان رژیم علیه او دست به کار شوند، بلا فاصله هدف سیل دشنام، اعتراض، حملات غیر منصفانه و اتهامات عجیب وغریب دیگر مخالفان رژیم قرار گرفته است. با گذشت زمان بیش از همه چیزحس بدبینی ونفاق در میان ما تقویت شده است. کار به جائی رسیده است که امروز، حتی پیش از آنکه عوامل رژیم دست به کار شوند، غیر منصفانه ترین وبیرحمانه ترین تیرهای زهرآگین تهمت و افترا ازتیرکش خودیها روانه کوشندگان می شود.

بیارآنچه داری ز مردی و زور
همزمان با سی وسومین سالگرد انقلاب، رژیم منحوس بیش از همیشه، با پای خود به گورستان تباهی و فنا نزدیک شده است:
- مسائل اقتصادی آنچنان گریبان گیر رژیم شده است که از روی ناچاری هریک از جناح های حکومتی گناه بی سر وسامانی اوضاع اقتصادی کشور را به گردن دیگری می اندازند. ارزش ریال آنچنان ساقط شده است که در تاریخ ایران و احتمالاً منطقه خاور میانه بی سابقه است. مردم اعتماد خود به پول ملی را از دست داده اند و آنچه به دستشان برسد با پول بی ارزش معاوضه می کنند. از دلار، طلا، نقره و حتی وسایل الکترونیکی و تکنولوژیک همه چیزرا به پول ترجیح میدهند. همه نوع اجناس جایگزین ریال و تومان شده است، زیرا با بالا رفتن روزافزون قیمت ها، خرید هر چیزی بهتر از نگه داشتن پول است. این آغاز همان تورم کذایی است که وقتی دامنگیر کشوری شد نجات از آن کار ساده ای نیست.
از سوی دیگر مشخص نیست که این نظام با بیش از ششصد و پنجاه میلیارد دلار طی پنج سال گذشته چه کرده است؟ نه تنها در تاریخ ایران بلکه در منطقه به استثنای پاره ای از کشورهای حاشیه خلیج فارس، دستیابی به چنین گنج باد آورده ای کم نظیر است. با این همه، امروز بیش از پیش اوضاع اقتصادی مملکت آشفته است. بیکاری ، گرانی ، کمبود حوائج زندگی آنچنان مشکلاتی برای نظام بی لیاقت ایجاد کرده است که طی این سی و سه سال نظیر آن را ندیده بودیم.
- مسائل سیاسی رژیم از اهمیت کمتری بر خوردار نیست. در درونمرز سرانجام نقاب ها به کنار زده شده است و پس از حذف پاره ای از خودیهای نظام، سرانجام کار به آن جا کشیده است که خامنه ای و احمدی نژاد در برابر هم قرار گرفته اند و هیچ یک قادر به حذف دیگری نیست. آن چنان نیرو های طرفین تحلیل رفته است که احتمالاً نابودیشان همزمان، متقابلا ودر حین درگیری بر سر"انتخابات" به وقوع خواهد پیوست.
- تا این حد ایجاد وفاق در جامعه بین المللی علیه نظام به نوبه خود بیسابقه است. موقعیت نظام در منطقه باز هم بیش از همیشه تضعیف شده است. کشورهای حاشیه خلیج فارس که تا حالا دست به عصا و تا حدود زیادی با نوعی احترام آمیخته به ترس در برابر جمهوری اسلامی سخن می گفتند امروز صریحاً و بدون ترس نظام اسلامی را تهدید می کنند و هرروز سهم بیشتری از بازار نفت ایران را نصیب خود می سازند. اعلام تحریم های بی سابقه بیست و هفت کشور اتحادیه اروپا یکی از کم سابقه ترین شکست های این نظام طی سی وسه سال گذشته است. این بار دیگر صحبت از عناد و کینه به اصطلاح آمریکا و اسراییل نیست بلکه بیست و هفت کشور آزاد و دموکراتیک در برابر نظام آخوندی جبهه گرفته اند و بدون هیچ نگرانی صحبت از تحریم نفت و بانک مرکزی به مراحل جدی رسیده است. این چنین تضعیف موضع وموقعیت برای رژیم تهران نه تنها بی سابقه بلکه تا چند سال پیش غیر قابل تصور می نمود. این وفاق بین المللی علیه نظام اسلامی امری نیست که به این سادگی ها درمان پذیر باشد.
- درجبهه درونمرز، به علت بروز شواهد روز افزون عدم لیاقت رژیم و نا توانی در حل مسائل زندگانی روزمره مردم، احتمال جدی فروپاشی از درون، بیش از همیشه به یک واقعیت اجتناب نا پذیر تبدیل شده است.
یک فرصت استثنائی
در چنین شرایط بی سابقه تاریخی است که یکی از بهترین فرصت ها برای نوعی تشکل و همگامی و همراهی، با حفظ مواضع عقیدتی، در میان مخافان رژیم به وجود آمده است. فشار بی حد و حصر در درونمرزو عدم امکان فعالیت در درون کشور، بیش از هر عامل دیگری ضرورت سروسامان بخشیدن به فعالیت های خارج از کشوررا در مسیر نجات کشورضروری ساخته است. این تقسیم و تبعیض تصنعی میان حقوق ایرانیان درونمرز و برونمرزهیچگونه معنی و مفهومی ندارد. یکا یک شهروندان ایرانی در هرکجای دنیا که باشنداز حقوق، مزایاو وظائف و مسئولیتهای متساوی بر خوردارند. آنهائی که با تعیین تکلیف و تعریف وتقسیم وظائف ملی، ایرانیان برونمرزرا از هرگونه تلاش برای نجات میهن منع میکنند، یا مغرضند ویا فضول پرمدعا!
تلاشهای امید بخش
با الهام از مبارزات خستگی ناپذیرملت ایران، در هفته ها و ماه های اخیر شاهد چندین تلاش امید بخش در میان گروه ها و دستجات مبارز برونمرز بوده و هستیم. اگر چه در ظاهر این فعالیت ها جدا از هم صورت می پذیرد، اما به قول مرحوم مغفورمائو تسه تنگ، بگذارید هزارها گل بروید! (البته شرط ناگفته آن مرحوم این بود که همه "سرخ" باشند!). همه این تلاشهای در ظاهرمتفاوت، مکمل و موید یکدیگرند. سرانجام همه این چشمه های به ظاهر مستقل فعالیت در مسیر نجات میهن به هم خواهند پیوست و همانند سیلی خروشان بساط ظلم و خیانت جمهوری اسلامی و عوامل آن را در هم خواهند کوبید. موفقیت این تلاش ها و گردهمایی های مبارزان برونمرز در هفته ها و ماه های آینده برای مبارزان درونمرزی همانند اکسیژن حیات بخش است و خاریست در چشم رژیم و عوامل آن. در میان فعالین، مبارزان و شرکت کنندگان دراین گردهمایی ها جمعی از فداکارترین، منزه ترین و لایقترین چهره های مبارز خارج از کشور دیده می شوند و امروز وظیفه هر ایرانی مبارزو اندیشمندی پشتیبانی و تشویق این گروه ها ودیگر کنشگرانی است که با هر عقیده واعتقاد سیاسی صمیمانه در مسیر براندازی نظام ظالم جمهوری اسلامی و نجات کشور اعلام آمادگی و فداکاری کرده اند. سال ها بود که همه در انتظار ایجاد فضایی بودیم که بتوان در پرتو آن برای انعکاس فریاد های دادخواهی ملت ایران و طنین آن در سراسر جهان دارای تشکل و همکاری لازم شویم. امروز خوشبختانه چنین شرایطی فراهم آمده است و نه تنها به علت ضروریات شرایط بحرانی بلکه بر مبنای تجارب بیش از سی سال مقاومت، برای اولین بارستاره هائی ازامید درآسمان یاس و ناامیدی ملی پدیدارشده است.
بیش از سی سال است که همانند "لاپستر های مین" در عوض" بالا کشیدن" خود همه اندک انرژی باقیمانده مان را صرف " پایین کشیدن " دیگران کرده ایم. ادامه این شیوه سرانجامی جز نابودی و زوال همه ما نخواهد داشت. اگر تنها چند ثانیه ای خود را در موقعیت آن آزادی خواهانی قرار دهیم که به جرم استقامت در برابر ظلم نظام اسلامی در این زمستان سرد و نکبت بار بدون دسترسی به حداقل شرایط زندگی، در سیاه چال های تبعید و زندان های قرون وسطایی آقای خامنه ای مقاومت می کنند، آن وقت شاید بتوانیم اندکی بهتر و آسان تر به خود آییم. زمانی که ملت در بند و زندانیان اسیر تشنه شنیدن اخبار امید بخش در ارتباط با مبارزات ایرانیان مبارز هستند داستان های حقارت، حسادت، نفاق و تنگ نظری آخرین حکایتی است که آن ها توان شنوایی آن را دارند. زمان آن رسیده است که ملت ایران چهره های منفی باف و نفاق افکن را بهتر بشناسد. امروز هرگونه نفاق افکنی و اشکال تراشی در برابر تلاش های صادقانه گروه های فعال اپوزیسیون دانسته یا ندانسته خدمتی به جمهوری اسلامی و استمرار حکومت ظلم و ستم در ایران است. انتقاد سالم در مسیر بهبود فعالیت های مبارزاتی از ضروریات است، اما در کنار هر انتقادی باید پیشنهاد مثبت و سازنده ای نیز عرضه کنیم. آبراهام لینکلن می گوید روشن کردن یک چراغ مفید تر از صد ها دشنام به تاریکی است. آن هایی که در مسیر مبارزات پیشقدم شده اند مستحق تشویق و تمجید ما هستند. اگر خود نمی توانیم به آن ها بپیوندیم و یا در فعالیت های مشابه مشارکت جوییم این نباید دلیل شود که عیب جویی کنیم و گذشت و فداکاری دیگران را اندک بشماریم. هفته ها و ماه های آینده برای ایرانیان برونمرز بوته آزمایشی است که سرنوشت آینده مبارزات برونمرزی در گرو موفقیت آن است. . اگر کاری از دستمان بر نمی آید و نمی توانیم در این کارزار برای کسانی که پا در صحنه مبارزه گذاشته اند نوشی باشیم لااقل نیشی بر دل آنان نکاریم.
پاریس
2012/1/2 

شاهین فاطمی


توجه:

http://www.skamu.com/icons/funny/images/icon338.gif 
چاپ برخی از مقالات صرفأ جهت آگاهی دادن از نحوه افکار و روشهای بعضی از روشنفکران برون مرزی است و این دلیل اینکه من باینگونه افکارمعتقد (مخالف) نیست!
ادامه خبر...

از الماس های سردار مدحی تا خیرات اولاف پالمه

 با افزایش تدریجی تنش بین جمهوری اسلامی و غرب، برخی از محافل "با تجربه" اپوزیسیون برونمرزی نیز برای ارائه آلترناتیو، آموزش و تشکیل "دولت در تبعید" به یارگیری و جذب شخصیت های شناخته شده و جلب توجه "محافل تصمیم گیری" کـُنش و تلاش های خود را دوچندان کرده اند. طبیعتاً میزان موفقیت این گروهها، حداقل در مراحل اولیه یارگیری، بستگی به پشتوانه مالی و هـُنر آنان برای جلب سرمایه از منابع متعدد و ارائه تسهیلات و امکانات کافی برای شرکت کنندگان در ائتلافات محتمل آتی دارد. تلاش برای همسو نمودن نحله های مختلف سیاسی و طیف های متفاوت اجتماعی و فعالان مدنی یک ضرورت سیاسی معطلی است که اهتمام ورزیدن به آن وظیفه همه آزادیخواهان راستین می باشد. در حین حال این گونه تلاش ها باید دمکراتیک، کثرتگرا، ملی، شفاف و مبرا از پروسه های کرزای گرایی و چلبی سازی باشد. هدف باید جلب اعتماد و حمایت ملت ایران باشد و نه آموزش و یا آراستن "گروه خودی" برای جلب توجه "بیگانگان" که به زعم آنان ممکن است برای فردای ایران تصمیم گیری کنند. پروژه الماس فریب طراحی شده توسط یکی از سربازان نه چندان گمنام امام زمان بنام سردار سید رضا مدحی که نطفه آن در زهدان بخشی از اپوزیسیون "مشتاق" سال گذشته در پاریس تکوین جنینی پیدا کرد، نمونه بارزی از "هول حلیم تو دیگ افتادن ها" بود. متاسفانه علیرغم هشدارهای کنشگران وتحلیلگران سیاسی، فاز دوم آن پروژه با تغییر اسم و تشکیل یک جلسه محرمانه در لندن به کار خود ادامه داد. اکنون اینگونه بنظر می رسد که اینگونه پروژه های "غیرشفاف" با دگردیس های ظاهری و صرف هزینه های فراوان وارد فازهای جدیدی می شوند. نگارنده به دفعات در زمینه مضرات پنهان کاری محفلی و نفی آلترناتیو سازی غیر شفاف توسط محافل کهنه کار و خودشیفته مقاله نوشته و سخن گفته ام، زیرا راه نجات را در فراخوان عمومی برای مبارزه علنی و شفاف، فراگیر و ملی می دانم. وانگهی همواره از تلاش هموطنان و نیروهای فعال اپوزیسیون در راستای همبستگی ملی دفاع کرده ام. نشست اخیر برخی از فعالان جنبش همبستگی برای دمکراسی و حقوق بشر که در اوایل ژانویه امسال در کـُلن آلمان برگزار گردید نمونه قابل تحسینی از اینگونه تلاش های شفاف و صادقانه بود.
در ادامه پروژه های غیر شفاف سنوات گذشته ظاهرا ً قرار است جلسه ای "بسته" یا بعبارتی خصوصی تحت پوشش بنیاد اولاف پالمه در استکهلم برگزار شود که برخی از چهره های شایسته، صادق و آبرومند اپوزیسیون نیز به آن دعوت شده اند. بر خلاف بسیاری از همایش ها و جلسات گروه های اپوزیسیون که به دلیل مشکلات مالی و عدم وجود تسهیلات لازمه امکان شرکت شخصیت ها و جریانات سیاسی در آنها وجود ندارد، جلسه استکهلم بحمدالله پاگیر اینگونه مشکلات مالی از نظر هزینه سفر و هتل و غیره نیست، و بهمین دلیل امکان حضور تعدادی از شخصیت های صادق و آزادیخواه بهمراه دیگران فراهم آمده است. بسیاری عدم دسترسی به امکانات مالی را یکی از مشکلات عمده اپوزیسیون می دانند و بهمین دلیل فراهم نمودن تسهیلات مالی از جانب گردانندگان اینگونه جلسات را موفقیت بزرگی برای هسته دعوت کننده و اپوزیسیون میهمان به شمار می آورند. اما بعقیده نگارنده مشکل اساسی اپوزیسیون مالی نیست، بلکه نقض بنیادین در شیوه نگرش و عملکرد سیاسی می باشد که عده ای انگشت شمار و بعضا ً انگشت نما را در موقعیتی قرار می دهد تا بتوانند دیگران را با ارائه تسهیلات مالی به سوی خود جذب کرده و از نمد این نوع گردهمایی ها برای خود کلاهی گشاد ساخته و نهایتا ً آن را بر سر ملت ایران بگذارند. در نتیجه با استناد به تجربه گذشته می توان هشدار داد که به دلایل مختلف از جمله عدم شفافیت واستقلال ، شیوه مخفی کارانه و برخورد محفلی و گزینش انحصارطلبانه حداقل برخی از گردانندگان و دعوت کنندگان، انتقادات و ایرادات اساسی به جلسه استکهلم وارد است که هموطنان و بخصوص مدعوین صادق باید از کــُن آنها مستحضر باشند. تا انجایی که نگارنده اطلاع دارد بسیاری از شخصیت های بارز اپوزیسیون از طیف های مختلف، به دلیل ابهامات موجود و سوالات بی پاسخ، هیچگونه تمایلی برای شرکت در این جلسه از خود نشان نداده اند.
اولین ایراد اساسی به این جلسه که قرار است بزودی در استکهلم تشکیل شود، به انتخاب اسم آن وارد است. اسم این جلسه "اتحاد برای دمکراسی" می باشد. اولا نشست خودمانی و گردهمایی بین خودی ها "اتحاد" نیست. اگرچه آنها در محراب و منبرهای عمومی ادعا می کنند که پایه و اساس کارشان بر اصل تنوع، تکثرگرایی و پلورالیسم و نفی انحصارطلبی است، اما ظاهرا قرار و مدارها بر این نهاده شده است که در خلوتکده بنیاد اولاف پالمه آن کار دیگر را بکنند. دوما ً استعمال واژه دمکراسی توسط کسانی که دمکراتیک، کثرتگرا و شفاف عمل نمی کنند، بیشتر به یک شوخی شبیه است تا یک حرکت جدی ملی و دمکراتیک! بقول برتولت برشت " ما که خود نتوانستیم در زندگی خود مهربان باشیم، چگونه می توانیم جهان را به جهان مهربانان بدل سازیم". بر طبق اظهارات دوست قدیم، فرهیخته و اندیشمند جناب دکتر شهریار آهی حداقل بخشی از برگزارکنندگان و مدعوین اصرار داشتند این جلسه کاملا ً "بــســتــه" باشد، و به همین دلیل جلسه "بسته" خواهد بود. وانگهی بر طبق ادعای برگزارکنندگان جلسه، روزنامه نگاران و خبرنگاران نیز اجازه ورود و تهیه گزارش از این جلسه را ندارند. سوال اینجاست که آیا یک جمع چهل نفره خودی در یک جلسه بسته (یعنی خصوصی) در آغاز کار خویش می توانند این مشروعیت را کسب کنند تا برای ملتی که آن را عملا ً "نامحرم" می پندارند، هم اندیشی و تصمیم گیری حداقل در گفتمان بکنند؟ ناگفته نماند که برخی از چهره های شاخص سیاسی و فعالان شناخته شده مدنی حتی ساکن استکهلم از چگونگی برگزاری این جلسه بیخبر بودند.
ایراد دوم به ذهنیت "وابستگی" و یا حداقل برداشت "عدم استقلال" از سوی بسیاری از هموطنان نسبت به منابع مالی و انگیزه هسته شناخته شده اولیه وارد است. اگرچه هیچگونه مدرک محکمه پسندی در راستای وابستگی این جلسه در انظار عمومی وجود ندارد، و نگارنده نیز چنین ادعایی ندارد. در حین حال سوالات متعددی همچنان بی پاسخ مانده است. رُل یا نقش کلیدی این کنفرانس بعهده کارگاه آموزشی ایده آ گذاشته شده است. قرار است مدعوین بعنوان نخبگان و رهبران سیاسی آینده جنبش سیاسی ایران در یک کارگاه آموزشی اختصاصی بنام "کارگاه هدی صابر" توسط موسسه بین المللی ایده آ برای بسیج و رهبری مردم جهت تحصیل انتخابات آزاد آموزش های لازمه را ببینند. آنها مدعی هستند که مشروعیت پروژه در راستای برگزاری انتخابات آزاد می باشد و نه در ماهیت هژمونی طلبی و "بسته" آن! حال باید پرسید کسانی که قریب به سی و سه سال در کارگاه باز جوامع آزاد درس کثرتگرائی و پلورالیسم را فرانگرفته اند، چگونه از درب خروجی یک کارگاه بسته دو روزه دمکرات و شفاف بیرون خواهند آمد. این بحث مسلما ً توسط چالشگران سیاسی و کاوشگران مسائل اپوزیسیون دنبال خواهد شد. البته یکبار دیگر باید تاکید کنم که بنده برای اکثریت شرکت کنندگان این جلسه احترام زیادی قائل هستم و آنها را مبارزانی پاک و منزه می دانم که با نیت خیر می روند. انتقاد این نوشتار متوجه پنهانکاری ذاتی و "حرفه ای" برخی ( و نه همه) از برگزارکنندگان اینگونه جلسات است.
ایراد سوم به ادعای برگزارکنندگان در مورد ماهیت غیر انتفاعی و غیر دولتی موسسه بین المللی ایده آ وارد است. بر خلاف ادعای دعوت کنندگان این جلسه، موسسه ایده آ یک موسسه دولتی یا بهتر است بگوئیم بین دولتی (Intergovernmental) است که بودجه آن توسط دولت ها پرداخت می شود و در بین بیش از ١١٦ کارمند و مسئول آن حتی یک ایرانی وجود ندارد. دلیل اصلی برگزاری این سمینار در استکهلم نیز همین است زیرا مقر اصلی ایده آ در مرکز استکهلم و جنب پارلمان سوئد قرار دارد.
چهارمین ایراد به شیوه گزینش و معیارهای انتخاب افراد و یا مدعوین توسط گردانندگان این جلسه مربوط می شود. متاسفانه هیچگونه شفافیتی در عملکرد گزینشی آنها وجود ندارد. برخی نیز نه تنها خود را مقید نمی دانند تا به مردم توضیح دهند بر اساس چه متراژ و معیاری افراد دعوت و یا دیگران حذف شده اند؛ بلکه در مقابل ملایم ترین انتقادات دچار سکته قلبی می شوند.
ایراد پنجم نیز این است که مشخص نیست هدف اصلی این جلسه چیست؟ آیا هدف گفتمان مدنی بین نحله های مختلف سیاسی می باشد، یا همانگونه که ادعا شده است رُل کلیدی یا نقش محوری این جلسه را موسسه بین المللی ایده آ برعهده دارد تا "منتخبین" و مدعوین را برای یک امر "ملی" بسوی انتخابات آزاد در ایران آموزش دهد.
بهر روی همایش و گردهمایی نیروهای اپوزیسیون باید همواره مورد استقبال قرار گیرد، و سمینار استکهلم نیز می توانست مورد شمولیت این اصلی کلی و حمایت ایرانیان باشد. اما افسوس که اصرار بعضی ها برای پنهان کاری و "کارآموزی" در پشت درهای بسته باعث طرح سوالات مشروعی شده است که برگزارکنندگان این جلسه مسلما ً برای تنویر افکار عمومی و جلب پشتیبانی هموطنان تشنه آزادی و شفافیت، به آنها با سعه صدر و بردباری پاسخ خواهند داد؛ زیرا بدون شفافیت و پاسخگوئی دمکراتیک، اعتمادسازی میسر نخواهد بود. در پایان باید تاکید کنم که اگر این سمینار و یا کارگاه آموزشی برای یک شرکت خصوصی و یا حتی حزب و گروه مشخصی بود، بنده هرگز بخود این جازه را نمیدادم تا در مورد آن اظهار نظر و انتقاد بکنم. اما این جلسه تحت عنوان گفتمان ملی برای برگزاری انتخابات آزاد و رهایی ملت ایران تدارک دیده شده است. بنده نیز همانند هر ایرانی این حق را دارم تا از "مـُنجی" های آینده خود سوال بپرسم و انتظار عملکرد شفاف و پاسخگوئی دمکراتیک داشته باشم. زیرا دمکراسی یعنی شفافیت، پاسخگوئی و کثرتگرایی؛ و برای درک این مطلب روشن و ساده احتیاجی به آموزش در کارگاه های "بسته" نیست.
سه شنبه ١١ بهمن ١٣٩٠

عبدالستار دوشوکی

 
توجه:

http://www.skamu.com/icons/funny/images/icon338.gif 
چاپ برخی از مقالات صرفأ جهت آگاهی دادن از نحوه افکار و روشهای بعضی از روشنفکران برون مرزی است و این دلیل اینکه من باینگونه افکارمعتقد (مخالف) نیست!
ادامه خبر...

ای برادر تو همه اند یشه ای


http://www.farahpahlavi.org/ir-flag2.gifhttp://www.farahpahlavi.org/ir-flag2.gifhttp://www.farahpahlavi.org/ir-flag2.gifhttp://www.farahpahlavi.org/ir-flag2.gifhttp://www.farahpahlavi.org/ir-flag2.gifhttp://www.farahpahlavi.org/ir-flag2.gifhttp://www.farahpahlavi.org/ir-flag2.gifhttp://www.farahpahlavi.org/ir-flag2.gif


مابقی تو استخوان و ریشه ای